Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پرده شيشه ای
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted

آرشیو
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

روی صندلی لم می دهم و چشم هایم را می بندم. لحظه ای بعد تماس دستش را با گونه ام حس می کنم. همیشه دستش سرد است. سرمایی که همواره مطلوب گونه های داغم بوده است. حرکت نوازش گونه ی دستش روی گونه ام، حالتی از رخوت و خماری در من ایجاد می کند. ناگهان دستش را پس می کشد، چشم هایم را باز نمی کنم و منتظر می شوم. سرم را اندکی به سمت خودش می چرخاند. هنوز چشم هایم بسته است. دوباره دستش روی گونه ام قرار می گیرد.

نمی دانم چند دقیقه به این منوال می گذرد. صدای پاهایش را می شنوم که چند قدمی از من دور می شود و دوباره باز می گردد. با همان لحن آرام همیشگی می گوید: ببین خوبه؟ به سختی پلک های سنگینم را از هم باز می کنم. رو به رویم ایستاده و آینه ای در دستش است. اشک گوشه چشم هایم را پاک می کنم، نگاهی در آینه به ابروهایم می اندازم و می گویم: خوبه، دستت درد نکنه.

پ ن : یکی از مهمترین ابزار تفریح و استراحت من نشستن جلوی تلویزیون و شو تماشا کردنه. دیشب کشف کردم که چرا این اواخر انقدر خسته ام. علتش اینه که از بعد از انتخابات هیچ کانال شوی درست و حسابی رو نمی گیریم!

...



بیا اسممو صدا کن در گوشم

آنقدر سردم بود که طاقت منتظر ماندن برای تاکسی ای که صندلی جلویش خالی باشد را نداشتم. مرد میانسالی عقب نشسته بود، سوار که شدم پشت سرم پسر جوانی هم سوار تاکسی شد. خوش تیپ و خوش قد و هیکل بود. سیم هدفون از گوشش آویزان بود و صدای آهنگی که گوش می کرد توجهم را جلب کرد. هرچند که صدای مبهمی بود اما صدای حسین تهی را تشخیص دادم. "این چیه؟ یه کمر باریکه، این چیه؟ یه اتاق تاریکه".

سعی کردم حدس بزنم که الان در خیال پسر چه خبر است و با وجود این قیافه جدی ای که به خودش گرفته می تواند در حال فکر کردن به چه چیزهایی باشد! در حال ردیف کردن گزینه های محتمل در ذهنم بودم که احساس کردم مرد میانسال مقداری گشادتر از حد عادی نشسته است. چند لحظه بعد صدای زنگ موبایلی در تاکسی پیچید و حواسم را از مرد پرت کرد.

 پسر موبایلش را با استفاده از همان گوشی هایی که در گوشش بود جواب داد و مشغول حرف زدن شد. با خودم فکر کردم، پس چطور صدای آهنگ هنوز قطع نشده؟؟ نگاهی به پای مرد میانسال انداختم که حالا کاملا به پایم چسبیده بود. کمی بالاتر دو سیم در هوا آویزان بود که به گوش مرد ختم می شد و صدای حسین تهی از آن می آمد که می خواند :"تن تو بود داغ داغ داغ، گرماش مثل چراغ داغ باغ"!

پ ن: این یک خاطره نبود!

...



 

سردم است.با عجله لباس خوابم را می پوشم و می خزم زیر پتو. بالشم را زیر سرم تا می کنم و کتاب را دستم می گیرم. خنکی پتو و ملحفه ها به جانم می نشیند. زمستان ها با اینکه همواره سردم است ولی همیشه از خنکی اولیه رخت خواب خوشم می آید. کتاب را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن. هر سطر کتاب در ذهنم نقشی می سازد. خطوط کتاب جان می گیرد و از جلوی چشمم می گذرد. هرچه بیشتر پیش می روم بیشتر غرق می شوم. صفحات کتاب بوی نارنج و ماسه نم دار می دهد. گرمای سیگار و رطوبت هوای شمال به درونم نفوذ می کند. پتو را کمی کنار می زنم و با پایم روی ملحفه دنبال نقاط بکر و خنک تازه می گردم. می دانم که دیروقت است و باید زودتر بخوابم. کسی در گوشم می گوید: فکرش را نکن، گور بابای فردا و کار. این صدا را می شناسم، صدای مرد لختی است که در تاریکی روی ماسه های نم دار ساحل، نزدیک یک درخت نارنج دراز کشیده و سیگار می کشد.

غبطه می خورم به قلم وحید پاک طینت در حلقه ی کنفی.

پ ن: در کتاب ننوشته لخت. نوشته بدون پیراهن و شلوار!

...



به دنبال شکار

دیروز صحنه جالبی دیدم که باعث شد برای یک لحظه از فرار بازبایستم. آقای پلیس زره پوش مهربانی که ترک موتور نشسته بود و انگشت وسطش را به نشانه f به سمت جمعیتی که من هم عضوی از آن بودم گرفته بود.

چند قدم آنطرف تر، در حالی که من هنوز از دیدن صحنه قبلی گیج بودم، در فاصله چند متری آقای پلیس مهربان دیگری با تمام توان و قدرتش با ته باتوم به شیشه مغازه ای که عده ای در آن پناه گرفته بودند می کوبید. (که البته در نهایت هم شیشه نشکست!)

حالا کلا منظورم از گفتن اینها این بود که اگر من جای سرونده ک... شعر وزین "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره..." بودم حتما به صورت رسمی از ملت ایران عذرخواهی می کردم بابت این فریب.

...



ضرب ضربانات

پسر: آه عزیزم، نمی دانی چقدر از اینکه در کنارت هستم احساس آرامش می کنم. چه لذتی دارد وقتی گرمای بدنت را در آغوشم حس می کنم. حتی می توانم ضربان قلبت را احساس کنم.

دختر: آه، آره. من هم ضربان آن جایت را حس می کنم. عزیزم!

پ ن: امروز با خودم به این نتیجه رسیدم که واقعا حماقته اگه بخوام به زور به خودم بقبولونم که انسان با مرگ تموم نمی شه.

...



ِDear God

امیدوارم بشر روزی به درجه ای از پیشرفت علمی برسه که بتونه تو رو از اون بالا بکشه پایین و به عنوان اصلی ترین متهم دادگاه جنایت علیه بشریت محاکمه ت کنه.

پ ن: لطفا فکر نکیند که من الان خیلی عصبانی یا ناراحت هستم و نمی فهمم که دارم چی می گم و اینا!

...



ندامت نامه

اس ام اس دادید و ما ترسیدیم.چشم، هر چه شما بگویید. ما غلط بکنیم اگر دیگر جاییمان سبز باشد، جفت انگشتمان بشکند اگر دیگر فکر V به سرش بزند، زبانمان لال شود اگر دیگر ذره ای سرخ باشد.در یک کلام، آقا ما گه خوردیم. ما دوست نداریم پس فردا مدرک شیخ باشیم!

پ ن:به این خداوند متعال بگویید پایش را از روی دُم این بنده حقیرش بردارد. آن همه امتحان الهی بس نبود که حالا ابرهای سیاه و باران های شرشر می فرستد؟! تحمل این یک قلم را دیگر واقعا ندارم.

...



غمبرک نامه

تنت خسته و سرت سنگین و دردآلود است. چشم هایت می سوزد و پلک هایت تاب باز ماندن ندارد. مطلبی راجع به سیگار می خوانی و با خودت فکر می کنی چقدر دلت یک سیگار می خواهد و این که بد هم نبود اگر مدتی سیگاری می شدی! با فکر سیگار به یاد زمین خیس از باران چند روز پیش می افتی، به اینکه چقدر آن روز از خیسی زمین متنفر بودی و چقدر امروز دلت همان نم باران را می خواهد.

خیسی زمین تصویر دخترک خنده رو و شیرینی را در خود منعکس می کند که در کمال ناباوری و حیرت، تو را در آغوش می کشد و در همان حال که تو مبهوت گرمای ناگهانی آغوش این غریبه هستی اجازه می دهد تا گونه هایت گونه هایش، سینه هایت سینه هایش و دست هایت گرمای تنش را احساس کند.

از رویای آغوش بیرون می آیی و به یاد روزهای هولناک پیش رو می افتی. روزهایی که می دانی دیگر نه سیگار و نه باران و نه آفتاب و نه هیچ چیز دیگر به یاری ات نخواهند آمد. روزهایی که می دانی تسکینش فقط یک آغوش است و بس.

...



معضلات بشری

حسنی داشت می رفت خونه که دید پری دختر همسایه دم در روی پله نشسته و داره عروسک بازی می کنه. حسنی مثل همیشه کثیف و هپلی بود و خیلی جلوی خودش رو گرفت که متلکی بار دختر همسایه نکنه.

حواس پری ظاهرا به عروسکش بود ولی زیر چشمی حسنی رو می پایید.حسنی همانطور که مشغول خاروندن سر و صورتش بود به سمت خونه رفت و همین که در زد صدای پری رو شنید که گفت : حسنی می یای بریم حموم؟ حسنی نیشش تا بناگوش باز شد و در همان حال که دلش قنج می رفت گفت: فقط بگو کِی بریم؟

...



وقتی همه خواب نبودند

آسمان صاف بود و ستاره ها انگار در فاصله چند متری قرار داشتند. دختر گفت: احساس می کنم اگر دستم را دراز کنم می توانم ستاره ها را از آسمان بچینم. پسر که کنار دختر دراز کشیده بود با ملایمت دست دختر را گرفت و گفت: تو را به اندازه تمام ستاره ها دوست دارم. دختر چیزی نگفت و آن دستش را که آزد بود به سمت آسمان دراز کرد. انگار واقعا داشت امتحان می کرد که آیا دستش به ستاره ها می رسد یا نه.

ناگهان پسر تکان شدیدی خورد، دست دختر را رها کرد و نشست. مستاصل رو به دختر گفت: اه لعنتی! مگر پرنده ها این وقت شب بیدارن؟! دستمال داری؟

دختر دستمالی از جیبش بیرون آورد و به پسر داد.همانطور که پسر مشغول پاک کردن صورتش بود دختر به آرامی گفت: مادرم همیشه می گفت هیچ وقت دروغ نگو. چون خداوند از بندگانش در برابر دروغ محافظت می کند و تو با دروغ کار به جایی نخواهی برد.

پ ن: این جمله ای که در مورد خدا نوشتم، نقل قول از مادر دختر بود، نه از من!

...



دختری که با خودش حرف می زد

درست در همان زمان که عارضه گشادی + سردرگمی فشار خود را بر هیکلت و مخصوصا نقاط مرکزی مغزت دوچندان کرده است و تو مانده ای که بالاخره کدام غلط را مرتکب شوی؟!... درست در همان زمان است که ممکن است از شدت تنگی اوضاع دچار پدیده "جر" شوی. پس بجنب!

 

 

...



درباره الی

فرشته خانم با حرکتی موج وار، نرم و آهسته پر زد و کنار الی روی زمین نشست. الی که مشغول درآوردن یک گوش ماهی شکسته از کفشش بود متوجه حضور فرشته نشد. فرشته با طنازی دستی به بال سفیدش کشید و در همان حال که تاج درخشانش را صاف می کرد دور الی چرخی زد. الی سرش را بلند کرد و رو به فرشته گفت: تو دیگر چه می خواهی؟

- به حرف های آن مارمولک کثیف گوش نده. حتی اگر ترتیب پسرک را بدهد و پسرک بیاید این دنیا و شهادت بدهد که تو برای نجات او غرق شده ای، کسی به حرفش گوش نمی کند. چون هنوز به سن قانونی نرسیده.

- خوب می گویی چه کار کنم؟

- کار را به من بسپار. لازم نیست پنجاه شصت سال هم صبر کنی تا پسرک بمیرد. سر ده دوازده سال برایت ردیفش می کنم. فقط کافیست صبر کنی تا هجده سالش بشود.

- که چی؟ترتیبش را بدهی؟

فرشته مژه های بلندش را چند باری به هم زد و آهسته در گوش الی زمزمه کرد : نه. فیلم اعترافاتش را می فرستم بارگاه الهی.

الی  که معلوم بود توجهش جلب شده، در همان حال که شن های خشک شده روی صورتش را می تکاند پرسید: خوب، در عوض باید چه کار کنم؟

فرشته با حرکت ظریفی دست الی را گرفت و بلند کرد، چشم های خمارش را به او دوخت و گفت: این انگشتر زیبا را به من می دهی عزیزم.

پ ن: این پست را بی اجازه در ادامه داستان آقای ف نوشتم :)

...



التماس نامه

تا حالا تو زندگیم هیچ وقت به این نقطه از ناامیدی، بی انگیزه گی، تنفر و خشم نرسیده بودم، هیچ وقت.

حالا که تو این نقطه قرار دارم، تنها تسکینم اعتراضه. به همه کسایی که مثل من و کنار من روی همین نقطه قرار دارن هم پیشنهاد می کنم از این تسکین استفاده کنن.

پ ن: در واقع دلم می خواد التماسشون کنم برای حضور.

...



خیلی دور خیلی نزدیک

دوربین رو به آسمان است. شب است و آسمان صاف. ستارگان پرنور و چشمک زن مانند مرواریدهای سفید، روی زمینه سیاه آسمان می درخشند. اثری از ماه هم نیست که بخواهد با نورش مزاحم درخشش ستارگان شود. با کمی دقت به راحتی می توان خرس و بادبادک و خوشه و هرآنچه برای چیدن یک آسمان لازم است را یافت.

دوربین می چرخد و کم کم  به سمت زمین برمی گردد.روی زمین چند لاشخور اطراف گوزن پیر و زخمی ای جمع شده اند. گوزن نیمه جان است و منقار بعضی از لاشخورها خونیست.

دوربین کمی به بالا می چرخد و جایی میان زمین و آسمان ثابت می ماند.

پ ن: من تصمیمم را گرفتم. همان نیم ساعت فیلم شک من را به یقین تبدیل کرد. به نظرم هر دقیقه از فیلم کروبی می ارزید به کل فیلم انتخاباتی موسوی. به کروبی رای می دهم.

...



و من نیز

یادمه چند سال پیش که تازه وبلاگ راه انداخته بودم، موقع انتخابات مجلس یک پست نوشتم که البته بیشتر شبیه مقاله بود. خیلی هم خشک و خشن بود. حالا امروز دیگر به آن خشنی نیستم، هرچند هر روز سر ناهار گلویم را برای متقاعد کردن دوستان به رای دادن جر می دهم ولی دیگر عصبی نمی شوم.

در راه انتخاب و انتخابات خودم همچنان لنگ در هوا هستم! نه از این جهت که رای بدهم یا ندهم، که اگر رای ندهم شک ندارم که به احمدی نژاد رای داده ام. از این جهت که نمی دانم به موسوی رای بدهم یا کروبی. شاید اگر موسوی زهرا رهنورد را نداشت، امروز انتخابم را کرده بودم و می گفتم به کروبی رای می دهم.

خلاصه اینکه به نظر من در این دوره این موضوع که به کدامیک رای بدهیم آنقدر مهم نیست که تعداد آرا مهم است. اگر تعداد آرا کم باشد شکی نیست که رئیس جمهور، رئیس جمهور می ماند.

پ ن: دوره پیش که احمدی نژاد انتخاب شد آنقدر ناراحت شدم که فردایش امتحان سیستم عامل را افتادم! (باور کنید به همان خاطر بود). نمی دانم این دوره زبانم لال اگر احمدی نژاد انتخاب شود، چه بلایی سرم بیاید.

...