Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

آن روز صبح هم مثل هر روز با اولین صدای زنگ ساعت از جایش بلند شد. حدود ٣٠ ثانیه طول کشید تا بفهمد کیست، آنجا کجاست و امروز چه روزی است. مراسم دستشویی و اصلاح صورت را همانگونه که انتظار می رفت در ۴۵ دقیقه به اتمام رساند. اصلاح صورت او را به یاد همسرش و سال های اول ازدواجشان می انداخت. زنش هر روز صبح با همان پیراهن توری نازک که شب پیش با آن خوابیده بود روی صندلی می نشست و ریش زدن او را تماشا می کرد و هر روز حتما تاکید می کرد که بالاترین لذت را از تماشای ریش زدن او می برد. زنش چند سال پیش مرده بود، سرطان سینه داشت.

پس از اصلاح به آشپزخانه رفت تا برای خودش صبحانه ای دست و پا کند. به لیست کارهای امروزش که شب پیش روی یخچال چسبانده بود نگاهی انداخت و فهمید که روز نفرت انگیزی در انتظارش است. احتمالا این حسی بود که هر روز صبح با دیدن لیست کارهای روزانه به او دست می داد، کسی نمی دانست.

اولین جرعه قهوه را که سرکشید تلفن زنگ زد. صدای پسرش را روی پیغام گیر شنید: "پدر جان تولدت مبارک. می دانم که یادت نبود. خواستم یادآوری کنم که مراسم شام تولد با عمه جان را از لیست کارهای امروزت جا نیندازی، چون به هر حال او شام تولد با برادر دوقلویش را فراموش نخواهد کرد. کار خوبی کردم، نه؟! وگرنه ممکن بود امسال هم مثل پارسال مجبور شوی سر میز شام با معشوقه ات، عمه جان را هم در کنارت داشته باشی." این را گفت، غش غش خندید و تلفن را قطع کرد.

...



در تاکسی

خانم های خیلی چاق، بهت اجازه می دن که توی بغلشون بشینی.

آقایان خیلی چاق، به خودشون اجازه میدن که توی بغلت بشینن.

پ ن: در صورتی که جنسیت شما به هر دلیلی مرد باشد، این قانون برعکس خواهد بود.

...



کدوم مملکت اسلامی؟

من واقعا نمی فهمم کلمات و عباراتی مثل

push,come,harder,slave,hot,secretary,babysitter,mmmm,aaaah,...

چرا نباید فیلتر باشه؟؟

پ ن: اینارو که می نویسم فکر اینکه بعضی ها فکر می کنن احتمالا انحراف، عقده، کمبود یا هر مشکل جنسیه دیگه ای دارم یه کم اذیتم می کنه، ولی فقط یه کم!

 

...



نزدیک عید

چه بسا طپش های قلب و لرزش های دست که این روزها با باز کردن اس ام اس های تبلیغاتی به فنا(شما بخوانید گ...) می روند.

...



خدایا یعنی می شه امروز ویندوزش بالا نیاد

رابطه بالا آمدن ویندوز داف ترین دختر شرکت با بالا رفتن میزان دمای بدن،نمک خون،کول بودن و اصولا بالا زدن همه چیز مسئول پشتیبانی چه نوع رابطه ای است؟

...



در سال اصلاح الگوی مصرف

کیلو کیلو کالری حرارت تنم هدر می رود بی تو، هر شب و هر شب.

...



 

روی صندلی لم می دهم و چشم هایم را می بندم. لحظه ای بعد تماس دستش را با گونه ام حس می کنم. همیشه دستش سرد است. سرمایی که همواره مطلوب گونه های داغم بوده است. حرکت نوازش گونه ی دستش روی گونه ام، حالتی از رخوت و خماری در من ایجاد می کند. ناگهان دستش را پس می کشد، چشم هایم را باز نمی کنم و منتظر می شوم. سرم را اندکی به سمت خودش می چرخاند. هنوز چشم هایم بسته است. دوباره دستش روی گونه ام قرار می گیرد.

نمی دانم چند دقیقه به این منوال می گذرد. صدای پاهایش را می شنوم که چند قدمی از من دور می شود و دوباره باز می گردد. با همان لحن آرام همیشگی می گوید: ببین خوبه؟ به سختی پلک های سنگینم را از هم باز می کنم. رو به رویم ایستاده و آینه ای در دستش است. اشک گوشه چشم هایم را پاک می کنم، نگاهی در آینه به ابروهایم می اندازم و می گویم: خوبه، دستت درد نکنه.

پ ن : یکی از مهمترین ابزار تفریح و استراحت من نشستن جلوی تلویزیون و شو تماشا کردنه. دیشب کشف کردم که چرا این اواخر انقدر خسته ام. علتش اینه که از بعد از انتخابات هیچ کانال شوی درست و حسابی رو نمی گیریم!

...



بیا اسممو صدا کن در گوشم

آنقدر سردم بود که طاقت منتظر ماندن برای تاکسی ای که صندلی جلویش خالی باشد را نداشتم. مرد میانسالی عقب نشسته بود، سوار که شدم پشت سرم پسر جوانی هم سوار تاکسی شد. خوش تیپ و خوش قد و هیکل بود. سیم هدفون از گوشش آویزان بود و صدای آهنگی که گوش می کرد توجهم را جلب کرد. هرچند که صدای مبهمی بود اما صدای حسین تهی را تشخیص دادم. "این چیه؟ یه کمر باریکه، این چیه؟ یه اتاق تاریکه".

سعی کردم حدس بزنم که الان در خیال پسر چه خبر است و با وجود این قیافه جدی ای که به خودش گرفته می تواند در حال فکر کردن به چه چیزهایی باشد! در حال ردیف کردن گزینه های محتمل در ذهنم بودم که احساس کردم مرد میانسال مقداری گشادتر از حد عادی نشسته است. چند لحظه بعد صدای زنگ موبایلی در تاکسی پیچید و حواسم را از مرد پرت کرد.

 پسر موبایلش را با استفاده از همان گوشی هایی که در گوشش بود جواب داد و مشغول حرف زدن شد. با خودم فکر کردم، پس چطور صدای آهنگ هنوز قطع نشده؟؟ نگاهی به پای مرد میانسال انداختم که حالا کاملا به پایم چسبیده بود. کمی بالاتر دو سیم در هوا آویزان بود که به گوش مرد ختم می شد و صدای حسین تهی از آن می آمد که می خواند :"تن تو بود داغ داغ داغ، گرماش مثل چراغ داغ باغ"!

پ ن: این یک خاطره نبود!

...



 

سردم است.با عجله لباس خوابم را می پوشم و می خزم زیر پتو. بالشم را زیر سرم تا می کنم و کتاب را دستم می گیرم. خنکی پتو و ملحفه ها به جانم می نشیند. زمستان ها با اینکه همواره سردم است ولی همیشه از خنکی اولیه رخت خواب خوشم می آید. کتاب را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن. هر سطر کتاب در ذهنم نقشی می سازد. خطوط کتاب جان می گیرد و از جلوی چشمم می گذرد. هرچه بیشتر پیش می روم بیشتر غرق می شوم. صفحات کتاب بوی نارنج و ماسه نم دار می دهد. گرمای سیگار و رطوبت هوای شمال به درونم نفوذ می کند. پتو را کمی کنار می زنم و با پایم روی ملحفه دنبال نقاط بکر و خنک تازه می گردم. می دانم که دیروقت است و باید زودتر بخوابم. کسی در گوشم می گوید: فکرش را نکن، گور بابای فردا و کار. این صدا را می شناسم، صدای مرد لختی است که در تاریکی روی ماسه های نم دار ساحل، نزدیک یک درخت نارنج دراز کشیده و سیگار می کشد.

غبطه می خورم به قلم وحید پاک طینت در حلقه ی کنفی.

پ ن: در کتاب ننوشته لخت. نوشته بدون پیراهن و شلوار!

...



به دنبال شکار

دیروز صحنه جالبی دیدم که باعث شد برای یک لحظه از فرار بازبایستم. آقای پلیس زره پوش مهربانی که ترک موتور نشسته بود و انگشت وسطش را به نشانه f به سمت جمعیتی که من هم عضوی از آن بودم گرفته بود.

چند قدم آنطرف تر، در حالی که من هنوز از دیدن صحنه قبلی گیج بودم، در فاصله چند متری آقای پلیس مهربان دیگری با تمام توان و قدرتش با ته باتوم به شیشه مغازه ای که عده ای در آن پناه گرفته بودند می کوبید. (که البته در نهایت هم شیشه نشکست!)

حالا کلا منظورم از گفتن اینها این بود که اگر من جای سرونده ک... شعر وزین "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره..." بودم حتما به صورت رسمی از ملت ایران عذرخواهی می کردم بابت این فریب.

...



ضرب ضربانات

پسر: آه عزیزم، نمی دانی چقدر از اینکه در کنارت هستم احساس آرامش می کنم. چه لذتی دارد وقتی گرمای بدنت را در آغوشم حس می کنم. حتی می توانم ضربان قلبت را احساس کنم.

دختر: آه، آره. من هم ضربان آن جایت را حس می کنم. عزیزم!

پ ن: امروز با خودم به این نتیجه رسیدم که واقعا حماقته اگه بخوام به زور به خودم بقبولونم که انسان با مرگ تموم نمی شه.

...



ِDear God

امیدوارم بشر روزی به درجه ای از پیشرفت علمی برسه که بتونه تو رو از اون بالا بکشه پایین و به عنوان اصلی ترین متهم دادگاه جنایت علیه بشریت محاکمه ت کنه.

پ ن: لطفا فکر نکیند که من الان خیلی عصبانی یا ناراحت هستم و نمی فهمم که دارم چی می گم و اینا!

...



ندامت نامه

اس ام اس دادید و ما ترسیدیم.چشم، هر چه شما بگویید. ما غلط بکنیم اگر دیگر جاییمان سبز باشد، جفت انگشتمان بشکند اگر دیگر فکر V به سرش بزند، زبانمان لال شود اگر دیگر ذره ای سرخ باشد.در یک کلام، آقا ما گه خوردیم. ما دوست نداریم پس فردا مدرک شیخ باشیم!

پ ن:به این خداوند متعال بگویید پایش را از روی دُم این بنده حقیرش بردارد. آن همه امتحان الهی بس نبود که حالا ابرهای سیاه و باران های شرشر می فرستد؟! تحمل این یک قلم را دیگر واقعا ندارم.

...



غمبرک نامه

تنت خسته و سرت سنگین و دردآلود است. چشم هایت می سوزد و پلک هایت تاب باز ماندن ندارد. مطلبی راجع به سیگار می خوانی و با خودت فکر می کنی چقدر دلت یک سیگار می خواهد و این که بد هم نبود اگر مدتی سیگاری می شدی! با فکر سیگار به یاد زمین خیس از باران چند روز پیش می افتی، به اینکه چقدر آن روز از خیسی زمین متنفر بودی و چقدر امروز دلت همان نم باران را می خواهد.

خیسی زمین تصویر دخترک خنده رو و شیرینی را در خود منعکس می کند که در کمال ناباوری و حیرت، تو را در آغوش می کشد و در همان حال که تو مبهوت گرمای ناگهانی آغوش این غریبه هستی اجازه می دهد تا گونه هایت گونه هایش، سینه هایت سینه هایش و دست هایت گرمای تنش را احساس کند.

از رویای آغوش بیرون می آیی و به یاد روزهای هولناک پیش رو می افتی. روزهایی که می دانی دیگر نه سیگار و نه باران و نه آفتاب و نه هیچ چیز دیگر به یاری ات نخواهند آمد. روزهایی که می دانی تسکینش فقط یک آغوش است و بس.

...



معضلات بشری

حسنی داشت می رفت خونه که دید پری دختر همسایه دم در روی پله نشسته و داره عروسک بازی می کنه. حسنی مثل همیشه کثیف و هپلی بود و خیلی جلوی خودش رو گرفت که متلکی بار دختر همسایه نکنه.

حواس پری ظاهرا به عروسکش بود ولی زیر چشمی حسنی رو می پایید.حسنی همانطور که مشغول خاروندن سر و صورتش بود به سمت خونه رفت و همین که در زد صدای پری رو شنید که گفت : حسنی می یای بریم حموم؟ حسنی نیشش تا بناگوش باز شد و در همان حال که دلش قنج می رفت گفت: فقط بگو کِی بریم؟

...