Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

يادداشت

بچه هایی که هرویین می زنند به خوش بختی همیشگی عادت می کنند، کارشان تمام است، چون خوش بختی وقتی حس می شود که کمبودش را حس کنیم. من هرگز گرتی نشدم. چند بار با دوستانم ماری جوانا کشیدم آن هم برای اینکه باهاشان همراهی کرده باشم و به هر حال ده سالگی سنی است که آدم خیلی چیزها را از بزرگترها یاد می گیرد. اما من میل چندانی به خوشحالی نداشتم. زندگی را ترجیح می دادم. این جور خوش بختی آشغال است، آب زیر کاه است.

بهترین راه برای فراهم آوردن گه*، کاری است که لوماهوت می کرد، و آن این است که آدم بگوید هرگز به خودش سوزن نزده، و آن وقت بچه ها بلافاصله یک تزریق مجانی به آدم می کنند ، چون هیچ کس نمی خواهد خودش را به تنهایی بدبخت ببیند. تعداد جوانک هایی که خواسته بودند اولین سوزنم را به من بزنند غیر قابل تصور است. اما من برای این به دنیا نیامده ام که به دیگران کمک کنم تا زندگی کنند. به قدر کافی این کار را برای رزا خانم کرده ام دلم نمی خواهد خودم را توی خوش بختی پرت کنم، بلکه قبلا هر تلاشی بتوانم می کنم تا از آن خلاص شوم.

* یکی از القاب هرویین

(زندگی در پیش رو/رومن گاری/لیلی گلستان)

پ ن: تئاتر ملاقات بانوی سالخورده ، از اون نوع موضوعاتی بود که حسابی ذهن آدم رو درگیر می کنه و آدم با خودش می گه: اگه من بودم چی کار می کردم؟ و اینکه اصولا کدوم کار درسته؟ اگه بخوام با افرا مقایسه کنم ، شاید بشه گفت افرا از لحاظ تکنیکی قوی تر بود ولی در مجموع من اینو بیشتر از افرا دوست داشتم.

بازم از دوستان عزیزم به شدت ممنونم :)

...



روسپی

              

ساعت زنگ زد. بلند شد نشست. خسته بود هنوز. ساعت رو خاموش کرد. به دختر که پشتش بهش بود نگاهی انداخت ، با اینکه زیاد ازش خوشش نیومده بود، ولی بوسیدش. خواب دختر عمیق تر از اون بود که به این راحتی بیدار بشه. به ساعت نگاه کرد، داشت دیر می شد. دوش گرفت و لباس پوشید. داشت از در بیرون می رفت که یادش افتاد پول دختر رو نداده. یه کم فکر کرد، حتی هیچ توافقی با دختر سر پول نکرده بود. تعجب کرد که دخترک رو چه حسابی بدون توافق و گرفتن پول شب رو با اون سپری کرده بود! از کیفش مبلغی پول در آورد و روی میز گذاشت. در رو بست و رفت.

--------------------------------------------

آفتاب تازه زده بود. به ساعت رو میزی کنار تخت نگاهی انداخت، هنوز یک ساعت تا ساعت بیداری مرد باقی مونده بود. تصمیم گرفت تو این یک ساعت به تئاتری که دیروز دیده بود فکر کنه... ساعت مرد شروع به زنگ زدن کرد. چشماشو بست و خودشو به خواب زد. چند دقیقه بعد گرمی لب های مرد رو روی گونه ش حس کرد. حتما مرد از اون خوشش اومده بود که بوسیدش وگرنه لزومی به این کار نبود. از این بوسه خوشحال شد و از شبی که گذرونده بود احساس رضایت کرد. تو دلش گفت: کاش می شد همیشه مجانی کار کنم.

...



خروس و افرا

گفت :  بزرگتر بود فکر می کنی می کرد؟

گفتم : بزرگتر بود تجربه اش زیادتر بود، جراتش کمتر.

گفت : فکر می کنین این جور؟

گفتم : تقریبا یقین دارم این جور. نه ، یقین دارم این جور. فقط با ، گاهی تک و توکی استثنا . تو می کردی؟

چیزی نگفت.

گفتم : تو می کردی؟ بودی تو می کردی؟

ساکت ماند.

گفتم : بی سبک سنگین ! فکر نکن . بگو.

گفت : فکر به این نمی کردم.

گفتم : به چه می کردی؟

گفت : همچین به بعدها.

گفتم : از الانه می گفتم، از کاری که الان شد.

گفت : الان مقدمه بعدها نیس مگر؟

گفتم : تو واقعا فکر بعدها بودی ، هسی ؟

گفت : مگر چه مه من ؟ به فکر بعد، به فکر عاقبت کارهای این جوری، بچه های این جوری- وقتی بزرگ بشن.

گفتم : بزرگ میشن.

گفت : خطرناکه.

گفتم : خطرناک شده بزرگ شدن ؟

گفت: بدجوری بزرگ شدن ، کج بزرگ شدن، عادت کردن به زشتی و به خشونت.

گفتم : این خشن نبود. حسش بود.

گفت : حس ساده خطرناکه.

گفتم : طفلکی معصوم بود.

گفت : معصوم بودن خطرناکه.

گفتم : په ! بپا یه دقیقه بعد نگی گناه داره معصوم بودن.

خروس

ابراهیم گلستان

پ ن: دست دانیال عزیزم درد نکنه که زحمت آپ کردن وبلاگم این دفعه افتاد گردنش

و اما افرا(بهرام بیضایی)

دوسش داشتم.از همه بیشتر از شخصیت پاسبان خوشم اومد.یه نکته خیلی خاصش هم برای من حضور 'آقای حکایتی' بود( اسم واقعیشو نمی دونم)،شدیدا دلم می خواست اون کتاب بزرگه رو می گرفت دستش و یه قصه می گفت.

بازیگرها زیاد تپق می زدن و پایان هم به نظرم زیادی کشدار اومد ولی در مجموع حالش را بردیم.

پ ن1: اگر می خوای واقعیت زندگی رو بدونی، صفحه تسلیت روزنامه رو بخون. 

پ ن2: برای اطلاعات تخصصی تر و جزئیات بیشتر به دانیال مراجعه کنید.  

...



جهان های موازی!

             

دیوونم کردی.ازت متنفرم کثافت. سرگیجه گرفتم. کاش می شد همینجا لهم کنی که بمیرم. این خط عمر مسخره ت خیلی طولانیه، ده دفعه مترش کردم ولی هر دفعه یه چیزی می زاری سر راهم که نتونم به تهش برسم. بدبخت همسرت، اینجور که معلومه از بستگانتم هست، نمی دونم طفلکی چی می کشه از دست تو. اون خط ها رو می بینی اونجا، یه دفعه از رو کنجکاوی رفتم شمردمشون، اگه ولم کنی بهت می گم چند تا بچه در آینده قراره داشته باشی.

اه انگار نمی خوای دست از سر من برداری، یه پامم زدی شَل کردی. حالا همه راه رو باید لنگ لنگون برم. آخه تو به این پولداری _ فکر کردی نمی فهمم؟ خوب این خط ثروتته دیگه_ چه جوری انقدر بیکاری که گیر دادی به من؟ مرده شور این شیارهای مسخره دستتو ببرن. این 81 یا 18 لعنتی نمی دونم دیگه چه کوفتیه،  هر دفعه می یفتم توش حسابی گیج می شم.

خیلی وحشتناکه که آدم یه مورچه سیاه بدبخت باشه و بیفته کف دست یه آدمیزاد سمج که همینجور مدام با نوک ناخن تیزش می زنه در ک.ون آدم . حیف که من اهل فحش های ناموسی نیستم وگرنه...

...