Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

سفرنامه هند

آنجا که سياهی را در رنگ پیچیده بودند

و بوی ادرار تازه با بوی روغن سوخته آمیخته بود.

آنجا که روی پیشانی ام سرخی گرمی داشتم

و پوست گردنم را گلبرگ های زرد و نارنجی قلقلک می داد.

آنجا که روسپیان مادرزاد در اتاقک های حصیری کنار جاده سرمه می کشیدند

و کودکان گرسنه شان چشم به راه مشتریان خسته مادر بودند.

آنجا که خدای واحدی نداشت که مردم را با ادعای عدالت بخنداند

و مردم خدایان رنگارنگ بی ادعای خود را شادمانه می پرستیدند.

آنجا که سگ معنای گربه داشت

و سگ ها و انسان ها در پیاده روها تکه مقوای خود را شریک می شدند.

آنجا که پسرکان و دخترکان در رویای سکه می رقصیدند

و با هر حرکت، تمنای چشمانشان بیشتر و بیشتر روحم را می جوید.

آنجا که همیشه خطر از سمت راست می آمد و من همواره سمت چپ را نگاه کردم...

...



مسحور

۱.

از بچگی به این وضع عادت داشت.هر وقت که شروع به راه رفتن می کرد آدم ها، خونه ها، درخت ها، ماشین ها،... همه و همه رو می دید که تو هر لحظه تو یه چاله بزرگ می افتن و در می یان. می یان بیرون و رو پاشون می ایستن و دوباره می افتن تو چاله بعدی. فقط بقیه نبودن که از این چاله به اون چاله می شدن، خودش هم با هر قدم همراه بقیه تو چاله می افتاد و در می یومد.

امروز اتفاق عجیبی براش افتاد. داشت تو پیاده رو راه می رفت که یه دختر جوون بعد از اینکه حسابی براندازش کرد بهش گفت: خوش به حالت که حداقل وقتی راه می ری چشمات نمی تونن بهت دروغ بگن. از بچگی به این وضع عادت داشت ، ولی این اولین باری بود که به خاطر نقص مادرزادیش و کوتاه بودن پای راستش احساس بدی نداشت.

۲.

امروز داشتم فکر می کردم اگه مشکل خاصی پیش نیاد، احتمالا من تا ۵۰ سال دیگه قراره زندگی کنم. می گن تا اینجاش و یه کمی از اینجا به بعدش بهترین دوران زندگیه ، اگه این بهترین بوده پس از اینجا به بعدش که (...). حالا تو این ۵۰ سال چقدر چیزای مختلف قراره به خودم ببینم که بازم احتمالا بیشترش تلخه؟؟ عجب بساطیه ها.

 

...



Numb

 

- تا حالا شده احساس کنی از وسط بهشت مستقیم افتادی وسط جهنم؟

- آره

- خوب ، اونوقت چه احساسی داشتی؟

- احساس حضرت آدم بعد از خوردن میوه ممنوعه.

- بعدش چی کار کردی؟

- هیچی.لباسامو پوشیدم و رفتم.

- مگه چی شده بود؟؟

- همین شکلی که الان تو بغل تو خوابیدم، تو بغل دوست دختر قبلیم خوابیده بودم که مامان و باباش از در خونه اومدن تو.

...

 

...