Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

خود کشی

    

از رو یه فرمول ذهنی ساده، ۷ رقم روی کاغذ نوشتم و گوشی تلفن رو برداشتم. با تکرار رقم اول شماره جایی رو که نمی دونستم کجاس گرفتم و منتظر موندم. از اونجایی که خدا نمی تونه با آدم حرف بزنه، تنها راهی که برای شنیدن حرف های خدا به ذهنم رسیده بود همین بود. با خودم گفتم: نیت می کنم و بهش زنگ می زنم، این باید برای خدا کافی باشه. هرچند خیلی وقت بود که ارتباط خوبی با هم نداشتیم. در واقع آخرین فرصت رو بهش داده بودم تا بلکه از این طریق بتونه باهام حرف بزنه.

مرد صدا کلفتی گوشی رو برداشت و با صدایی که به وضوح نشون دهنده بزرگیش بود گفت: کیه؟ اصلا از صدای خدا خوشم نیومد. از ذهنم گذشت: کاش اجازه می داد اول یکی از حوری ها تلفن رو جواب بده. گفتم: سلام، همونجور که گفته بودم زنگ زدم ببینم امروز مناسبه که بیام پیشتون یا نه؟ ـ اگه هول نشده بودم سلام نمی کردم ـ مرد گفت: شما؟ گفتم: حق دارین به جا نیارین، می دونم سرتون خیلی شلوغه... یهو حرفمو قطع کرد و با صدای کلفت تری فریاد زد: امروز قصابی تعطیله آقا. و گوشی رو گذاشت. 

...



سرانگشت

این بازی رو جدیدا از خودمون اختراع کردیم. همیشه من پشتمو به تو می کنم و تو با انگشتت پشتم می نویسی.حرکت انگشتتو روی مهره پشتم دوست دارم. خیلی نرم و آروم. یه جوری که آدم خمار می شه و خوابش می گیره. دوست دارم کلمه هایی که می نویسی توش آ داشته باشه. از حرکت انگشتت موقع نوشتن آ خوشم می یاد. ولی در عوض اصلا از کلمه های نقطه دار خوشم نمی یاد. برا همینم موقع نقطه گذاشتن خیلی مواظبی. با انگشت یه فشار کوچیک رو پشتم می دی و می شه نقطه.

بهت می گم: اسم سه تا چیزو بنویس که از همه چی بیشتر دوسشون داری.می نویسی.نقطه هارو با احتیاط می زاری و کلماتت اصلا آ نداره.می گم: دومی رو نفهمیدم، دوباره بنویس. دوباره می نویسی.این بار بلند تکرار می کنم: تو، شب، دریا... و تو لبخند می زنی.یعنی درسته.

می گم: حالا اسم سه تا چیزو بنویس که بیشتر از هر چیزی ازشون می ترسی. این دفعه همون بار اول هر سه رو می فهمم. بلند می گم: تو، شب، دریا... و تو لبخند می زنی.

...