Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

زن بودن سخته

در طول تاریخ همیشه زن بودن سخت بوده. تمام زنان به خاطر ویژگی هایی که طبیعت در وجودشون قرار داده در طول زندگی با سختی هایی مواجه هستن که البته بهش عادت می کنن و هرجوری که هست باهاش کنار می یان. از این سری مشکلات که بگذریم زنان در ایران با مشکلات دیگه ای هم مواجه هستن که واقعا طاقت فرساست. یکی از دستاوردهای انقلاب اسلامی  غیر قابل تحمل کردن وضعیت اجتماعی برای زنان و دختران هست. 

به نظر می رسه مسئله آزار خیابانی و مزاحمت و نا امنی و ... هر روز بدتر و بدتر می شه و نیروی انتظامی هم برای جمع و جور کردن این اوضاع هیچ فکری به ذهنش نمی رسه جز آفتابه انداختن به گردن یه قشری از مردم به عنوان اراذل و اوباش. غافل از اینکه این مسائل فقط مختص افراد بزهکار نیست و بین قشر وسیعی از مردم به صورت یک عادت در اومده.( انگار وقتی خانمی کنار خیابون وایساده اگه براش بوق نزنن و اعصابشو خرد نکنن می میرن.) حتی یک لحظه هم برای یک زن تو خیابون احساس امنیت کامل وجود نداره. نمی تونی بی خیال تو تاکسی بشینی و از پنجره بیرون رو تماشا کنی، چون هم باید حواست به راننده باشه هم به بقل دستیت. وقتی تو خیابون راه می ری باید همواره پیش بینی کنی که آیا می شه از کنار آدمی که داره از روبرو می یاد رد شد یا نه. وقتی کسی ازت ساعت یا آدرس می پرسه باید اول یک ساعت با شک و تردید براندازش کنی تا تصمیم بگیری که  آیا می تونی جوابشو بدی یا نه. بیشتر اوقات برای راحتی بیشتر باید اونقدر اخم کنی و تلخ باشی که کسی هوس نکنه چیزی بهت بگه و ...

این حس بی اعتمادی و عدم امنیت باعث می شه آدم لذت قدم زدن در پیاده رو، برقراری ارتباط با مردم، دویدن تو خیابون و خیلی چیزهای دیگه رو از دست بده و متاسفانه ما حتی به اینجور مشکلات هم عادت می کنیم و اخم کردن و بی اعنمادی برامون عادی می شه و تبدیل به آدم های بدبین و جامعه گریز می شیم.هر وقت کسی ازم می پرسه دوست داشتی مرد بودی یا زن؟ می گم چون تو ایران زندگی می کنم مرد.(البته این رو از روی خشم می گم نه از ته دل). می دونم که اینجور مشکلات هم برای زنان در تمام نقاط دنیا مشترکه ولی فکر می کنم کشور ما از این لحاظ بدجوری داره رو به انحطاط می ره.

البته اضافه کنم که نمی خوام تقصیر اینجور مشکلات رو تنهابه دوش مردها بندازم. هیچ مسئله اجتماعی نیست که یک طرفه یا محدود به یه قشر خاص باشه. متاسفانه بسیاری از مردم جامعه تو یک حالت نامتعادل به سر می برن و تکلیف خودشون رو نمی دونن(چه زن و چه مرد). و واقعا خاک بر سر حکومتی که مردم رو روز به روز بیمارتر و نامتعادل تر می کنه. خیلی وقت ها به این نتیجه می رسم که اگه لطف اعراب شامل حالمون نمی شد و فکر گسترش اسلام رو نمی کردن و بی خیال ایران می شدن چقدر ما الان جلوتر بودیم . در زمانه ای که انسان داره هستی رو فتح می کنه ما سر خیابون ها پلیس می ذاریم که نکنه موی خانمی که داره رد می شه بیرون باشه یا مانتوش زیر یک متر باشه و نمی فهمیم که با ایجاد این فضا چقدر داریم به زوال خودمون کمک می کنیم.  و جالب تر از همه اینها راه حل های آقایان برای رفع این مشکلات هست : ازدواج موقت و ایجاد خانه عفاف !!

...



 

یکی از دوستان مطرح کردن که چرا در ایران زن ها دوست دارن که مردها به اونها وابسته بشن؟ در صورتی که  می دونیم این وابستگی دست و بال هر دو طرف رو شدیدا می بنده و این رفتارها باعث حس تنفر از جانب مرد می شه.

این چند عامل به نظر من مهمترین عوامل در بروز این مسئله هست :

1- در کشور ما همیشه مادرها به دختراشون می گن طوری باید به شوهرت محبت و رسیدگی کنی که شوهرت هیچ کمبودی احساس نکنه و دلش نخواد به زن دیگه ای نگاه کنه. این تربیت باعث می شه که زن به جای نقش همسر بودن، نقش مادر بودن رو برای شوهرش ایفا کنه و حتی اونقدر این تربیت و طرز فکر قوییه که دخترها برای دوست پسرشون هم بیشتر نقش مادر دارن تا دوست دختر. این طرز رفتار به نظر من می تونه برای مرد نفرت انگیز باشه. اینکه مرد احساس کنه همسرش مثل مادرش از هر لحاظ مراقبش هست خودش می تونه باعث سردی و حس فرار از سوی مرد بشه.

2- زن با دیدن شرایط بد اجتماعی و تعداد زیاد زنان و دختران فراری که بسیاری از آنها تنها دنبال سرپناهی هستن که می تونن در ازای بدن خود بدست بیارن ، احساس امنیت نمی کنه و تلاش می کنه تا همسرش رو بیش از پیش حفظ کنه.

3- این مسئله تو کشور ما خیلی بیشتر از کشورهای متمدن به چشم می خوره. تو کشورهای پیشرفته می بینیم که زن و شوهر(یا دوست دختر و دوست پسر) همدیگر رو آزاد می زارن و اصلا سعی نمی کنن که طرف مفابل بهشون وابسته بشه. با هم زندگی می کنن و حس صادقانه ای نسبت به هم دارن و از طرفی از اونجایی که زن دارای استقلال مالی هست، هیچ وقت فکر نمی کنه که اگه شوهرم رو از دست بدم چه اتفاقی می افته. چون با فرض از دست دادن شوهر هم اونقدر امنیت مالی و اجتماعی وجود داره که می تونه به راحتی به زندگی خودش ادامه بده و حتی به راحتی فرد دلخواهش رو برای یک زندگی جدید انتخاب کنه (یکی از معضلات زنان در کشور ما و مخصوصا بعد از طلاق، انتظار برای انتخاب شدن هست که معمولا منجر به ازدواج مجدد با فواصل سنی زیاد می شه). اما در کشور ما از دست دادن شوهر(چه طلاق، چه زن دوم و صیغه و ...) برای یک زن بسیار سخته ، چون در صورت طلاق که خوب همه می دونن شرایط یک زن تنها بعد از طلاق از لحاظ اجتماعی به چه صورت هست (تازه اگه با توجه به قانون حق طلاق و وضعیت اقتصادی بعد از طلاق بتونه طلاق بگیره) اگر هم طلاق نگیره یک زندگی به معنای واقعی سگی رو باید تحمل کنه و دم نزنه.

 4- تعداد بسیار زیادی از دخترها به خاطر فرار از محیط خونه و محدودیت های اون و مخصوصا زورگویی های پدر ، تمایل زیادی به ازدواج دارن. چون تنها راه نجات رو ازدواج و یا قبولی در دانشگاه می بینن و وابسته کردن پسر به خودشون رو گام اول برای رسیدن به هدف(ازدواج) می دونن.

تمام این فاکتورها دست به دست هم می دن تا شرایطی پیش بیاد که مردان شدیدا از اون فراری هستن و البته همین حس فرار نتیجه معکوسی به همراه داره.

پی نوشت: هر یک از فاکتورهای گفته شده برای قشر خاصی از جامعه صادقه و در مورد همه زنان صدق نمی کنه. مثلا مورد دوم ممکنه به نظر خیلی احمقانه و بی ارزش برسه اما در بین بعضی اقشار تفکر بسیار رایج و موثریه.

 

 

 

...



Breakpoint

دیدین آدم گاهی چقدر دلش می خواد دقیقا کاری رو بکنه که بقیه ازش انتظار ندارن ، یه کاری که یه جورایی بوی خلاف بده، بعضی ها خلاف های گنده و بعضی ها هم خلاف های کوچیکتر. نمی دونم اصلا اسمشو می شه خلاف گذاشت یا نه. آدم دوست داره بزنه به رگ بی خیالی ، مثلا وقتی تو راه دانشگاه هست و هوا خوبه و همراهان باب میل، چه کاری بهتر از اینکه به جای دانشگاه از شمال سر در بیاره. وقتی هم که وسط های جاده چالوس یاد درس و کلاس و امتحان می افته با خودش بگه به جهنم فوقش می افتم دیگه. می ری لب دریا می شینی و یه قلیونی می کشی و کلی با هوا و کله خرابی خودت حال می کنی و سالم و بی دردسر هم برمی گردی خونه. هیچ کس بویی نمی بره و امتحان پایان ترمتم با 12 یا 13(به جای 14 15) پاس می کنی. چرا که نه؟ آدم چرا نباید از این کله خرابی ها بکنه؟ درسته که هرگونه خلافی خطر داره ولی آدم می تونه خلاف هایی رو انتخاب کنه که به ریسکش می ارزه. شاید اگه یه مامان یا یه بابا این حرف ها رو بشنوه بگه تو جوونی و کلت هنوز باد داره. خوب آره، جوون باید کلش باد داشته باشه دیگه، اگه الان این کارها رو نکنه وقتی پیر شد افسوس می خوره که چرا از جوونیم استفاده نکردم. خیلی از آدم ها هستن که هم به رشد مغزشون می رسن هم به عشق و حالشون. عشق و حال ممکنه به نظر معنی بدی داشته باشه ولی در واقع اصلا بد نیست، عشق و حال ، واقعا کدومش بده؟؟ 

اصولا من خودم دوست دارم همه چیزو تجربه کنم البته این که می گم همه چیز به معنی 100% نیست ولی دلم می خواد تا جایی که عقلم بهم ok می ده جلو برم. این تجربه ها ممکنه گاهی نتیجه منفی داشته باشه مثلا ممکنه تو یکی از این دفعات شمال رفتن وسط راه پلیس بهت گیر بده و اذیت کنه ولی بهتر از اینه که آدم به خاطر این ترس هیچ وقت به جای دانشگاه نره شمال. حالا شمال یه مثال ساده بود ولی خیلی امکانات دیگه هم هست که آدم می تونه ازشون برای عشق و حال استفاده کنه. مرز خطر رو آدم خودش می تونه تشخیص بده و پاشو از اون جلوتر نذاره ولی فاصله ای که تا مرز هست باید طی بشه، و در ضمن فراموش نشه که هر عشق و حالی هزینه داره که حداقلش یه نمره از دست رفته تو امتحان پایان ترمه.

 

...



پی نوشت

جمله ای که تو پست قبلی راجع به وسیله قرار دادن زن نوشتم عکس العمل شدیدی از جانب آزاد در پی داشت که باعث شد یه پست در مورد همین جمله بنویسم. فکر کردم بد نیست اگه منظورم از این جمله رو یه کم بازتر کنم.

استفاده ابزاری و وسیله قرار دادن هر چیز به معنی استفاده از ویژگی های خاص اون نوع به عنوان ابزار در جهت نیل به هدف هست. ولی این استفاده گاهی می تونه به اون نوع ضربه بزنه و به سواستفاده تبدیل بشه. مثل زمانی که شما یه پرنده رو تو قفس زندانی می کنین تا براتون آواز بخونه و شما از صداش لذت ببرین.

استفاده از زیبایی تو تبلیغات مطمئنا در جلب نظر بیننده خیلی تاثیر داره. یکی از جنبه های زیبایی، انسان و به طور خاص تر زن هست. به همین خاطر تو تبلیغات خارجی معمولا رو زیبایی چهره و بدن زن خیلی تکیه می شه(چیزی که تو تبلیغات ما در مورد مردها اجرا می شه! نمونش رو می تونیم تو بیل بوردها یا حتی تبلیغات تلویزیون ببینیم). اما از طرفی زیبایی رو نمی شه با لخت بودن یکی کرد. درسته که بدن انسان(چه مرد و چه زن) زیباست اما نمی شه گفت من بدن زیبایی دارم پس لخت راه می رم چون می خوام زیباتر جلوه کنم. اون چیزی که اسمشو استفاده ابزاری یا وسیله قرار دادن زن می ذارن پایین آوردن زن تا حد بدن صرف هست. من مخالفتی با استفاده از زیبایی زن ندارم اما مخالف لخت کردن انسان ها برای جلب نظر هستم.

هیج کدوم از برنامه های درست و حسابی تلویزیون نیست که از زن چنین تصویری بسازه و چنین استفاده ای بکنه،بلکه این برنامه ها تماشاچی رو با ارائه برنامه های پرمحتوا و با کیفیت جذب می کنن و نتیجه دلخواهشون رو می گیرن. همین جا تاکید می کنم که بحث فیلم و فیلم سازی از این جریان جداست.

...



کنيزک

 امروزه تبلیغات خوب و علمی نقش خیلی مهمی پیدا کرده ، به طوری که هر شرکت، موسسه، کارخونه و.. که بخواد از رقبا عقب نمونه باید فعالیت های تبلیغاتی وسیعی بکنه. در تبلیغات خارجی زن خیلی جاها یه عنوان وسیله استفاده می شه و خیلی جاهای دیگه هم به عنوان یک عضو تاثیر گذار که داره پا به پای مرد فعالیت می کنه نشون داده می شه.

اما در این میان تلویزیون ما خیلی جالب عمل می کنه . زن ها کنار گذاشته نمی شن ولی پاشون رو نمی تونن از حد خونه، آشپز خونه، دستشویی و حمام و... فراتر بذارن. تمام آنچه از یه زن تو تبلیغات کشور ما بر می یاد زمین شستن، دستشویی شستن، تلفن حرف زدن ،خرید کردن، آشپزی کردن، و یا حرف های خاله زنکی زدنه. خیلی جاها هم زن تصویر نداره ولی از روی صداها می فهمیم که یه زنی به عنوان کنیز هم توی این خونه هست.مثلا جمله های معروفی از قبیل: خانمم با روغن فلان آشپزی می کنه، مامان پس این غذا کی حاضر می شه، خانم خمیر دندون نخریدی؟، خانم پیرهن منو با چی شستی؟، شام بمونید عروسم فسنجون درست کرده!!!،... در این بین تبرک معروف می شه و هزار جور جک براش در می یاد چون ساختار شکنی می کنه و کلمه معروف حمیییید کارساز واقع می شه. در واقع تبرک هم نقش زن رو تغییر نداده بلکه در نقش مرد تفاوت کوچیکی قائل شده .

البته این رو می دونم که ساختار فرهنگی ما واقعا به همون شکلی هست که در تبلیغات نشون می دن و ۸۰٪ مردم در واقع به همین شکل زندگی می کنن ولی تلویزیون می تونه به عنوان یکی از مهمترین عوامل در پیشبرد فرهنگ، نقششو به درستی اجرا کنه یا حداقل می تونه به فرهنگ سنتی و مردسالارانه دامن نزنه. (چه توقع بی جایی دارم از صدا و سیمای حکومتی که کلمه زن رو سانسور کرده و افراطیونی که زن رو عامل گناه می دونن و دارن به ما حکومت می کنن!)

...



دو در يک

یکم: زن ستیزی

با اینکه جنبش زنان در ایران سابقه ۱۰۰ساله داره ولی در سال های اخیر شکل و فرم تازه ای پیدا کرده. دستگیری ۳۳ نفر از فعالین حقوق زنان خودش نشون دهنده ترس و واهمه ای هست که در وجود مغزهای متحجر حاکم افتاده، جمعیتی که نمی خوان زنان رو به عنوان 50% از جامعه قبول کنن و حضور آنها را در کنار خودشون بپذیرن.در هفته گذشته و در آستانه 8مارس هرگونه جنبش زنان به شدت سرکوب شده اما خاموش نشده و نخواهد شد.

دوم: مهاجرت

مهاجرت معنی واضح و روشنی داره اما اختلاف نظر در اون زیاده. مشکل از تفاوت نگرش انسان ها به این مسئله ناشی می شه. رفتن از ایران همیشه یکی از چالش های بزرگ ذهن من بوده ولی در نهایت به یک نتیجه رسیدم اونم اینکه آدم اگه بخواد بدونه که مهاجرت کار درستیه یا نه(هر چند که کم هستن کسایی که به درست بودن یا نبودنش فکر کردن و رفتن) باید به دو تا سوال پاسخ بده.

سوال اول اینکه آیا انسان تنها در قبال شخص خودش و خانواده اش مسئولیت داره یا مسئولیت اجتماعی (صرف انرژی برای رشد اجتماع) هم داره؟ سوال دوم اینکه آیا به وطن اعتقاد داره یا هر جایی از جهان می تونه براش حکم وطن پیدا کنه؟

اگر کسی اعتقاد داره که باید انرژی و عمرشو صرف زندگی بهتر برای خودش و خانواده اش بکنه(برای این فرد مهم نیست که مردم چه جوری زندگی می کنن) باید از ایران بره چون احتمالا خارج از ایران زندگی بهتری در انتظارشه. همچنین اگه کسی براش فرقی نمی کنه که کجا متولد شده و رشد کرده و وطنش رو لزوما ایران نمی دونه(یعنی اگه در کشور دیگه ای زندگی کنه احساس غریبگی نمی کنه و براش مهم نباشه که بهش به عنوان یه خارجی نگاه کنن) باز هم باید از ایران بره.ولی اگه فردی هم معتقد به مسئولیت اجتماعی باشه و هم معتقد به وطن(لزوما ایران) به نظر من وظیفه داره که ایران بمونه و مسئولیتش رو در قبال مردم وطنش انجام بده. اگر شخصی ادعا داره که آرزوی دیدن ایران آباد و آزاد رو داره پس باید در راه نیل به این هدف توانایی و دانش خودش رو هزینه کنه. شاید خیلی از ما ایران رو دوست داشته باشیم ولی حاضر به هیچ فعالیت و حرکتی نیستیم .اینجاست که باید از خودمون بپرسیم اگر ما احساس مسئولیتی در قبال زندگی بهتر ایرانیان نکنیم پس کی بکنه؟ هر چند که محدودیت ها خیلی زیاده.

در ضمن این نکته رو هم اضافه کنم که برای افرادی که حاضرن به هر قیمتی که شده(حتی زمین شوری) و فقط برای زندگی در نقطه دیگری از دنیا به اسم خارج،  از ایران برن متاسفم.

می دونم که این پست مخالفان زیادی داره ولی باز هم تاکید می کنم تصمیم گیری در این مورد به نگرش شخصی افراد بستگی داره . اگر شما کسی هستید که می تونید در جای دیگه ای از دنیا زندگی کنید (زندگی بهتر از ایران) و از دور شاهد زوال ایران باشید و ته دل افسوس بخورید (یا نخورید) و به صرف انرژی در راه پیشرفت کشوری دیگه ادامه بدید پس حتما از ایران برید.من شخصا چنین توانایی در خودم نمی بینم.

...



شوخی ای به نام عدل

                                               

تو خبرها خوندم یک روزنامه سوئیسی آماری منتشر کرده که همه جهان رو به وحشت انداخته.طبق این آمار روزانه ۱۸۰۰۰ کودک در جهان از گرسنگی می میرن و اگه هرکس تنها روزی ۱سنت (۹تومان) کمک کنه می شه از مرگ این ۱۸۰۰۰ کودک جلوگیری کرد.(این مبلغ طوری محاسبه شده که شامل تمام مردم جهان نمی شه بلکه فقط افرادی که توان پرداخت دارن محاسبه شدن).

من نمی فهمم با وجود این همه سازمان و مراکز حمایتی چطور نمی شه وقوع همچین فاجعه ای رو کنترل کرد. فکر می کنم احتمالا چنین کاری به دلایلی قابل اجرا نیست وگرنه انجام می شد. چون خیلی ها هستن که حاضرن روزی ۱سنت برای این امر پرداخت کنن.

با خوندن این خبر هر آدمی چند لحظه ای (نهایتا چند دقیقه ای) می ره تو فکر و تاسف می خوره. ولی واقعا تاسف خوردن ما چه فایده ای داره؟ خود من وقتی خبرو خوندم بیش از اینکه برای اون ۱۸۰۰۰ نفر غصه بخورم برای بقیه آدم های روی زمین تاسف خوردم چون همه فکر می کنیم خیلی آدمیم و خیلی کامل. ولی واقعا بشر هنوز به اون جایگاهی نرسیده که بشه اسمشو گذاشت آدم کامل.

وقتی به خودم و دیگران نگاه می کنم می بینم هر کدوم فقط به فکر خودمونیم و همینقدر که یه درسی بخونیم و کار کنیم و تشکیل خانواده بدیم احساس موفقیت می کنیم . پولهای هنگفت برای بی ارزش ترین چیزها خرج می کنیم و نمی دونیم دور و برمون چی می گذره. تو آمریکا بعضی محصولات غذایی مازاد برای کنترل قیمت و دلایل دیگه به دریا ریخته می شه و تو آفریقا مردم از گرسنگی می میرن.

...

باز هم ردپایی از عدل خدا روی زمین نمی بینم.

--------------------------------------------------------------

توهمی به نام عدل. پستی از جانب آزاد در جواب من .

...



من بهشت شما را نمی خواهم!

حتما تا حالا در مورد لایحه اعمال سهمیه بندی جنسیتی در پذیرش دانشجویان چیزهایی شنیده اید. البته در کشوری که کلمه زن در آن فیلتر است طرح چنین لایحه ای چندان دور از ذهن نیست. همچنین هنگامی که دانشگاه در تصور دختران راه گریز و در تصور پسران وقت تلف کردن باشد این اختلاف تعداد دانشجویان دختر و پسر کاملا طبیعی است.

این لایحه از جهت دیگر بیانگر ترس پنهانی است که از جنبش زنان در وجود آقایان افتاده است. ترس از چیست؟ از اینکه مبادا دختران ما به علت داشتن استقلال اقتصادی(که البته بدون اجازه پدر یا همسر ممکن نیست) رو در روی شوهران خود بایستند و سرخم نکنند؟ می ترسند از اینکه زنان پا از آشپزخانه ها بیرون بگذارند؟

اگر روزی برسد که مادر بفهمد بهشت زیر پایش به خاطر فرزندی است که حقی از آن ندارد آن روز چه می شود؟ اگر روزی برسد که مادر بفهمد تمام زندگی خود را صرف رشد و آسایش مردی کرده است که می تواند با کوچکترین احساس یکنواختی او را با زن جوانتری جایگزین کند آیا باز هم خواهان بهشت موعود خواهد بود؟

مادران ما آنقدر خانه داران خوبی بودند که وقتی برای فکر کردن به حقوق خود نداشتند و حتی حقی برای خود متصور نبودند. مادران ما همواره داشتن سایه یک مرد (پدر برادر همسر) را لازمه ادامه حیات خود می دانستند. اما دختران ما بهشت موعود مادران را نمی خواهند. آنها دانشگاه را تنها راه نجات و رهایی از زیر بار سنگین سایه مردان یافته اند و این تنها راه نجات را رها نخواهند کرد.

به دخترم می آموزم که آغوش مادرانه تو محل پرورش عشق توست نه طناب اسارت تو. به دخترم می آموزم که شوهر تو دوست و همراه توست نه راهبر تو.

...