Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد

-         مگه دیوونه شدی؟

        کاش می شدم.

-         بازم داری چرند می گی.

بالاخره از کنارم رد می شه. از اون دور که می اومد تابلو بود وضعیت خوبی نداره. هر چی نزدیکتر شد بیشتر ترسیدم، سعی کردم اصلا نگاش نکنم. کلی با مغزم کلنجار رفتم که برم اون طرف خیابون یا نه. آخرش به مغزم گفتم : خفه شو! همین طرف می مونم. بالاخره اونم آدمه دیگه ، با این تفاوت که مغزش کار نمی کنه. وقتی داشت از کنارم رد می شد نفسم بند اومد. از فکر اینکه نکنه الان حرکتی بکنه مو به بدنم راست شد. من مخصوصا نگاش نکردم ولی اون انگار اصلا منو ندید با اینکه نگام می کرد.

-         آخه دیدن یه دیوونه تو خیابون که نباید باعث بشه تو قیافت این شکلی بشه. عین دیوونه ها شدی ، جدی می گم.

-         خوشحالم، تازه دارم شبیه آدم ها می شم.

وقتی رد شد با احتیاط برگشتم و بهش نگاه کردم. از پشت دیوونه نبود. دوباره مغزم شروع می کنه به اراجیف گفتن. دوست داشتی مثل اون بودی؟ دوست داشتی این همه پلیدی دور و برت باشه و تو هیچی ازش نفهمی؟ دوست داشتی مثل اون وقتی یه دختر از کنارت رد می شه به جای اینکه با خودت فکر کنی این دختر لختش چقدر قشنگه به این فکر کنی که آیا این دختر می تونه تخم اردکی که تو خونه دارم رو تبدیل به جوجه بکنه یا نه؟

-         دیگه دارم بهت شک می کنم.

-         به جهنم.

خوش به حالش، نه می فهمه بنزین چیه، نه می دونه تحریم به چی می گن، نه می دونه سنگسار یعنی چی، نه می دونه هر روز چند نفر از گرسنگی می میرن و چند تا نوزاد مبتلا به ایدز به دنیا می یاد، فکر می کنی اونم حالیشه که امروز سالگرد 18 تیره؟ به راهم ادامه می دم، یه صدای پا از پشت سرم می یاد. بی اختیار برمی گردم. شکه می شم. در نزدیکترین حالت ممکن به من قرار داره. نمی تونم حرکت کنم. آروم می گه: ببخشید خانوم من یه سوال داشتم؟ اونقدر آرومه که منم ناخودآگاه آروم می شم. می گم: بگو. می گه: شما می تونید چند روزی روی تخم اردکی که من تو خونه دارم بخوابید؟ آخه بابام گفته فقط یه زن می تونه تخم اردکم رو تبدیل به جوجه کنه. ما تو خونمون هیچ زنی نداریم.

بغض گلومو می گیره، بدون هیچ حرفی سرمو می ندازم پایین و به سرعت دور می شم. به خودم فحش می دم، چقدر بی شعوری، چقدر رفتارت غیر انسانیه، داشت باهات حرف می زد اما تو عین یابو سرتو انداختی پایین و نادیده ش گرفتی.

-         اه ، دیگه داری حالمو بهم می زنی. می خوای برو خودتو بکش و خلاص.

-         می بینی، اونم کم غم نداشت.

...



استراحت

دوباره نشست روی همان صندلی ای که کنار میز بود. با این حال ، می شد گفت که از آن صندلی زیاد خوشش نمی آمد. دوباره شروع کرد به تکان دادن پاهایش_ پسر عجب زن عصبانی ای بود.

فکر کردم ازش بپرسم که چه طور شد این کاره شد اما می ترسیدم مبادا بدش بیاید. هیچ معلوم نبود که راجع به این موضوع اصلا حرف بزند.

بالاخره گفتم : «شما که اهل نیویورک نیستین؟» این تنها چیزی بود که به مغزم خطور کرد.

او گفت: «نه، هالیوود.» بعد بلند شد و رفت به طرف تخت خواب، جایی که پیراهنش را روی آن انداخته بود. «چوبرختی داری؟ من دلم نمی خواد پیراهنم چین و چروک بشه. تازه از لباسشویی گرفتمش.»

من فی الفور گفتم:« البته که دارم.» از این که بلند بشوم و کاری انجام بدهم، بی اندازه خوشحال شدم. پیراهنش را برداشتم و توی کمد آویزان کردم. موضوع مضحکی بود. وقتی که پیراهنش را توی کمد آویزان کردم کمی غصه دار شدم. به او فکر کردم که به مغازه ای رفته و آن را خریده، و هیچ کس هم توی مغازه نفهمیده که اون یک زن خراب است. هیچ بعید نیست که وقتی داشته آن پیراهن را می خریده فروشنده پیش خودش فکر کرده که چه دختر نجیبی است. این فکر بیش از اندازه غصه دارم کرد_ درست نمی دانم چرا.

دوباره نشستم سر جایم و سعی کردم که دنباله گفت و گوی سابقمان را بگیرم. اما یارو اهل گفت و گو نبود. ازش پرسیدم: «هرشب کار می کنین؟» بعد ازاینکه این سوال را کردم، این طور به نظر رسید که حرف بدی زده ام.

«اوهوم.» داشت توی اتاق قدم می زد. صورت غذا را از روی میز برداشت و آن را خواند.

«روزها چی کار می کنین؟»

شانه هایش را بالا انداخت. خیلی لاغر بود_ فقط پوست و استخوان خالی.«می خوابم. می رم تئاتر ، سینما.» فهرست غذا را گذاشت روی میز و به من نگاه کرد.«های، بیا کارتو بکن. من که مجبور نیستم تمام... .»

من گفتم: «نیگا کن. الان من حالم زیاد سرجا نیست. امشب خیلی بهم بد گذشته. باور کن راست می گم. پولتو می دم ، نترس. اگه نکنیم عیبی داره؟ حتما بایستی کرد؟»

بدبختی اینجا بود که دلم نمی خواست آن کار را بکنم. اگر حقیقتش را بخواهید، بیش از آن که خوشم آمده باشد، غم غصه ام گرفته بود. اصلا وجود او دلتنگ کننده بود. با آن پیراهن سبز رنگش که توی کمد آویزان بود. و گذشته از این، گمان نمی کنم بتوانم این عمل را با کسی که صبح تا غروب وقتش را توی این سینماها و تماشا خانه های مخ خراب کن می گذراند ، انجام بدهم. جدا گمان نمی کنم بتوانم.

ناطور دشت(جی.دی.سلینجر) 

 

...