Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

شرح حال

من از اون دست آدم هایی نیستم که اگه از یه جایی برم، بقیه دلشون برام خیلی تنگ بشه یا جام به نظرشون خیلی خالی بیاد. ولی از اون آدم هایی هستم که دلم برای آدم ها، در و دیوار، صداها و همه چیز محیطی که ترکش می کنم خیلی تنگ می شه و متاسفانه دل از معدود چیزاییه که تنگش خوب نیست.

پ ن١: تازگی فهمیدم که تحمل اتفاقات ناگهانی برام خیلی ساده تر از تحمل چیزیه که از قبل می دونم قراره اتفاق بیفته.

پ ن٢: اولین برخورد جدی من با زبان افغانی، همون فایل صوتی معروف اخبار افغانی بود. بعد از اون کانال آریانا افغانستان رو تو ماهواره کشف کردم و بعد همین اواخر فیلم بادبادک باز رو دیدم. این سیر تکاملی باعث شد که الان واقعا حال می کنم با زبان افغانی :)

 

...



مالیخولیا

خواب دیدم دارم با ماشین از یه جایی رد می شم که می دونم محله چینی هاس! خیابونا شبیه محله های داغون همین تهران خودمون بود ولی مردم اون محله همه چینی بودن.یه تابلو دیدم که روش نوشته شده بود ١٨. به کسایی که همراهم بودن گفتم: این تابلو یعنی اینکه اینجا اتفاقاتی می افته که دیدنش برای افراد زیر ١٨ سال ممنوعه!!! خیابون خلوت بود،فضا پر از دود بود و فقط چندتا چینی به طرز فجیع و خون آلودی در حال کشتن هم بودن.فقط کشتن و نه کار دیگه!

جلوتر که رفتم یه سری آدم دیدم که هر کدوم یه بچه بغل کرده بودن و می رفتن. پرسیدم جریان چیه؟ یکی بهم گفت اینجا مهد کودکه و مردم دارن بچه ها رو از ترس بمباران به پناهگاه منتقل می کنن.منم با عجله رفتم سمت مهدکودک و دست دو تا بچه کوچولوی نوپا رو گرفتم و همینجور که باهاشون حرف می زدم و سرشونو گرم می کردم رفتم سمت پناهگاه. وسط راه فکر کردم می تونم یه بچه هم بغل کنم، برگشتم و یه بچه هم بغلم گرفتم. از پله های پناهگاه که پایین رفتم حس فوق العاده ای داشتم از اینکه نجاتشون دادم. تپلیه دست بچه رو تو دستم هنوز یادمه.

پ ن: خوابم طولانی تر از این بود.یه جاهاییشو ننوشتم که خسته کننده نشه.

...



شب چهلم

خسته و گرسنه به یک آبادی رسید. از دور دختر زیبا و خوش اندامی را دید که از چاه آب می کشید. تعقیبش کرد و خانه اش را یافت. یک دل نه صد دل عاشق دختر شده بود. نزد پدر دختر رفت و شرح حال خود را به او گفت. پدر دختر گفت: اگر ۴٠ روز برای من کار کنی دخترم را به تو خواهم داد. ولی در این ۴٠ روز غذای تو روزی یک خرما و سه جرعه آب خواهد بود. مرد قبول کرد.

پس از ۴٠ روز خرحمالی شب چهلم به پیامبری مبعوث شد. خشمگین و برافروخته به اتاق پدر دختر رفت و گفت: مرتیکه من کِی خواستم پیامبر بشم؟؟حالا لابد انتظار داری چون پیامبر شدم دیگه بی خیال ک_ون. دخترت بشم!

پ ن:جمله آخر قرار بود خیلی بی ادبی تر باشه، تعدیلش کردم.

...