Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

خر شاخدار

از چند سال پیش فهمیدکه با بقیه خرها فرق دارد. خیلی ها با دیدنش چندین بار استغفرلاه گفته بودند و فوت کرده بودند. میان حرف ها گاهی شنیده بود که می گفتند: خدا خرشو شناخت که بهش شاخ نداد. او هم خر بود، در این شکی نداشت. اما مسئله اینجا بود که یک جفت شاخ پس از سن بلوغ روی سرش سبز شده بود! عکاس ها و خبرنگاران بسیاری برای دیدنش رفتند و می دانست که حسابی مشهور شده است ولی در میان خرها جایگاهی نداشت. خرهای دختر محلی به او نمی گذاشتند و در میان پسرها مورد تمسخر بود. صاحبش پیرمرد بداخلاق و کم حوصله ای بود. خر همیشه آرزو داشت که پیرمرد این یک جفت شاخ را ببرد و راحتش کند. اما درآمدی که از نمایش شاخ های خر عاید پیرمرد می شد بیشتر از آن بود که چنین حماقتی کند.
روزی پیرمرد مشغول جمع آوری هیزم بود و خر داشت به خر همسایه فکر می کرد. ناگهان به ذهنش رسید که چرا خربازی در نیاورد و پیرمرد را از پشت با شاخ هایش مورد عنایت قرار ندهد. یک ضربه کوچک شاید به پیرمرد می فهماند که باید شاخ های او را ببرد...
لحظه ای بعد مشغول پاک کردن خون از روی پیشانی و ابروهایش بود. انگار زیاده روی کرده بود.

...



همسایه جات

از تاکسی پیاده شدم و از سربالایی کوچه بالا رفتم. یه ماشین از کنارم رد شد که راننده ش داشت با آهنگ "جیگیلی" با صدای بلند حسابی حال می کرد. به خونه که رسیدم جلو در هیاهویی به پا بود. چندتا پارچه رنگی به نرده ها آویزون کرده بودن و دود و بوی اسفند تو فضا پیچیده بود. فهمیدم که همسایه مون از کربلا برگشته.دو تا مرد داشتن یه گوسفند مادر مرده رو با بدبختی از صندوق ماشین بیرون می کشیدن. تو دلم به خودم فحش می دادم که نمی تونستی چند دقیقه زودتر یا دیرتر برسی؟؟

دم در که رسیدم مجبور بودم سلام کنم و صبر کنم گوسفند رو قربونی کنن تا راه ورود باز بشه. یارو همینجور که به گوسفند بیچاره زورکی آب می داد گفت: بر محمد و آل محمد صلوات. هنوز صلوات ملت تموم نشده بود که تمام هیکلشو انداخت رو گوسفند و چاقو رو گذاشت بیخ گلوش. با اینکه سر گوسفند جدا شده بود و خون فواره می زد، اما بدنش هنوز داشت تقلا می کرد. انگار کله بریده گوسفند دل آقای کربلایی رو هم سوزوند که زیر لب گفت: قربون گلوی بریده ت برم یا حسین!

 

...



عاشقانه

من تلویزیون نگاه می کنم و تو حرص می خوری.روزنامه را که باز می کنم خونت به جوش می آید، بدون اینکه حرفی بزنی بلند می شوی و می روی داخل اتاق.امروز از در که وارد شدم سلام ات را آنقدر سرد جواب دادم که ترجیح دادی نگویی: خسته نباشی. برایم چای آوردی و برای آنکه حرفی زده باشی چند سوال معمولی پرسیدی که همه را با آره و نه جواب دادم. حتی لحظه ای به صورتت نگاه نکردم که ببینم امروز که آرایشگاه بودی مدل ابروهایت چطور شده!

چشم هایم را تا حد امکان چپ می کنم تا ببینم داخل اتاق مشغول چه کاری هستی. روی تخت دراز کشیده ای و کتاب می خوانی. دلم برایت می سوزد ولی باور کن اشک های آخر شبت را خیلی دوست دارم.

پ ن: مهلت ارسال داستان به مسابقه داستانک نویسی تموم شد.داستانک ها رو می تونید اینجا بخونید و رای بدید.

...



خیانت

کافه شلوغ و پر سر و صدا بود.زن در همان حال که یک پایش را روی پای دیگر انداخته بود و آن را با ریتم تندی تکان می داد، سیگاری آتش زد و مستقیم دود را در صورت مرد که آن طرف میز نشسته بود فوت کرد.نگاهش مستقیم و تیز روی مرد بود و به نظر می آمد منتظر است.بعد از آنکه چهره مرد از میان دود دوباره قابل تشخیص شد،با نگاهی که به روی میز دوخته شده بود و صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:درست به گوشت رسوندن،متاسفم. زن مکث نکرد، آتش سیگار را روی پشت دستش خاموش کرد و از کافه خارج شد.

...