Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

پرنده آشیونت کاشکی باشم!

بزرگترین آرزوی سال جدیدم اینه که در جریان انتخابات ٨٨، کبوتر کوچک خوشبختی ملت ایران به همون جیشیدن روی سر ما اکتفا کنه و مثل سال ٨۴ هوس ری... به سرش نزنه.

پ ن١: سال نو مبارک.

پ ن٢: چهارشنبه سوری امسال از خیلی جهات برای من با سال های پیش متفاوت بود. یه جنبه ش هم لب پاره و دکور جدید صورتم :)

 

...



8 مارس

روز جهانی زن یعنی آرزو کنیم روزی برسد که لزومی به نام گذاری یک روز در تقویم جهانی به نام زن وجود نداشته باشد.

 

...



 

مرد با چشمان بسته روی زمین دراز کشیده بود و انگار از سفر دور و درازی باز می گشت. نور خورشید حرارت ملایم و جان نوازی به تنش می ریخت. نسیم ملایمی صورتش را نوازش می داد. بوی علف تازه به مشام می رسید و آواز پرندگان با آوای نهر آب، موسیقی دلنوازی ساخته بود.

چشمانش را که باز کرد خود را میان دشت سرسبز و وسیعی یافت. گل های زرد و سفید دور تا دورش را فرا گرفته بود. ناگهان به یادش آمد که مرده است. ترس سراسر وجودش را فراگرفت ولی لحظه ای بعد با فکر اینکه آنجا جایی جز بهشت نمی توانست باشد کمی آرام گرفت.

دختر بلند بالایی را دید که از دوردست به سمتش می آمد. موهای بلند مشکی اش با نسیم پیچ و تاب می خورد و لباسی از حریر سفید به تن داشت. مرد به آسمان نگاه کرد و با ناله ای که از ته گلویش شنیده می شد گفت: با آن همه دختر موطلایی که در طول زندگی از زیر دستم رد شد،باز هم نفهمیدی که من بور دوست دارم؟!

پ ن: کاش می شد به این ملت فهماند که آقا جان سرت تو مانیتور خودت باشه.

پ پ ن: بله با خود شما هستم!

...