Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

معضلات بشری

حسنی داشت می رفت خونه که دید پری دختر همسایه دم در روی پله نشسته و داره عروسک بازی می کنه. حسنی مثل همیشه کثیف و هپلی بود و خیلی جلوی خودش رو گرفت که متلکی بار دختر همسایه نکنه.

حواس پری ظاهرا به عروسکش بود ولی زیر چشمی حسنی رو می پایید.حسنی همانطور که مشغول خاروندن سر و صورتش بود به سمت خونه رفت و همین که در زد صدای پری رو شنید که گفت : حسنی می یای بریم حموم؟ حسنی نیشش تا بناگوش باز شد و در همان حال که دلش قنج می رفت گفت: فقط بگو کِی بریم؟

...



وقتی همه خواب نبودند

آسمان صاف بود و ستاره ها انگار در فاصله چند متری قرار داشتند. دختر گفت: احساس می کنم اگر دستم را دراز کنم می توانم ستاره ها را از آسمان بچینم. پسر که کنار دختر دراز کشیده بود با ملایمت دست دختر را گرفت و گفت: تو را به اندازه تمام ستاره ها دوست دارم. دختر چیزی نگفت و آن دستش را که آزد بود به سمت آسمان دراز کرد. انگار واقعا داشت امتحان می کرد که آیا دستش به ستاره ها می رسد یا نه.

ناگهان پسر تکان شدیدی خورد، دست دختر را رها کرد و نشست. مستاصل رو به دختر گفت: اه لعنتی! مگر پرنده ها این وقت شب بیدارن؟! دستمال داری؟

دختر دستمالی از جیبش بیرون آورد و به پسر داد.همانطور که پسر مشغول پاک کردن صورتش بود دختر به آرامی گفت: مادرم همیشه می گفت هیچ وقت دروغ نگو. چون خداوند از بندگانش در برابر دروغ محافظت می کند و تو با دروغ کار به جایی نخواهی برد.

پ ن: این جمله ای که در مورد خدا نوشتم، نقل قول از مادر دختر بود، نه از من!

...