Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

ندامت نامه

اس ام اس دادید و ما ترسیدیم.چشم، هر چه شما بگویید. ما غلط بکنیم اگر دیگر جاییمان سبز باشد، جفت انگشتمان بشکند اگر دیگر فکر V به سرش بزند، زبانمان لال شود اگر دیگر ذره ای سرخ باشد.در یک کلام، آقا ما گه خوردیم. ما دوست نداریم پس فردا مدرک شیخ باشیم!

پ ن:به این خداوند متعال بگویید پایش را از روی دُم این بنده حقیرش بردارد. آن همه امتحان الهی بس نبود که حالا ابرهای سیاه و باران های شرشر می فرستد؟! تحمل این یک قلم را دیگر واقعا ندارم.

...



غمبرک نامه

تنت خسته و سرت سنگین و دردآلود است. چشم هایت می سوزد و پلک هایت تاب باز ماندن ندارد. مطلبی راجع به سیگار می خوانی و با خودت فکر می کنی چقدر دلت یک سیگار می خواهد و این که بد هم نبود اگر مدتی سیگاری می شدی! با فکر سیگار به یاد زمین خیس از باران چند روز پیش می افتی، به اینکه چقدر آن روز از خیسی زمین متنفر بودی و چقدر امروز دلت همان نم باران را می خواهد.

خیسی زمین تصویر دخترک خنده رو و شیرینی را در خود منعکس می کند که در کمال ناباوری و حیرت، تو را در آغوش می کشد و در همان حال که تو مبهوت گرمای ناگهانی آغوش این غریبه هستی اجازه می دهد تا گونه هایت گونه هایش، سینه هایت سینه هایش و دست هایت گرمای تنش را احساس کند.

از رویای آغوش بیرون می آیی و به یاد روزهای هولناک پیش رو می افتی. روزهایی که می دانی دیگر نه سیگار و نه باران و نه آفتاب و نه هیچ چیز دیگر به یاری ات نخواهند آمد. روزهایی که می دانی تسکینش فقط یک آغوش است و بس.

...