Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

سردم است.با عجله لباس خوابم را می پوشم و می خزم زیر پتو. بالشم را زیر سرم تا می کنم و کتاب را دستم می گیرم. خنکی پتو و ملحفه ها به جانم می نشیند. زمستان ها با اینکه همواره سردم است ولی همیشه از خنکی اولیه رخت خواب خوشم می آید. کتاب را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن. هر سطر کتاب در ذهنم نقشی می سازد. خطوط کتاب جان می گیرد و از جلوی چشمم می گذرد. هرچه بیشتر پیش می روم بیشتر غرق می شوم. صفحات کتاب بوی نارنج و ماسه نم دار می دهد. گرمای سیگار و رطوبت هوای شمال به درونم نفوذ می کند. پتو را کمی کنار می زنم و با پایم روی ملحفه دنبال نقاط بکر و خنک تازه می گردم. می دانم که دیروقت است و باید زودتر بخوابم. کسی در گوشم می گوید: فکرش را نکن، گور بابای فردا و کار. این صدا را می شناسم، صدای مرد لختی است که در تاریکی روی ماسه های نم دار ساحل، نزدیک یک درخت نارنج دراز کشیده و سیگار می کشد.

غبطه می خورم به قلم وحید پاک طینت در حلقه ی کنفی.

پ ن: در کتاب ننوشته لخت. نوشته بدون پیراهن و شلوار!

...



به دنبال شکار

دیروز صحنه جالبی دیدم که باعث شد برای یک لحظه از فرار بازبایستم. آقای پلیس زره پوش مهربانی که ترک موتور نشسته بود و انگشت وسطش را به نشانه f به سمت جمعیتی که من هم عضوی از آن بودم گرفته بود.

چند قدم آنطرف تر، در حالی که من هنوز از دیدن صحنه قبلی گیج بودم، در فاصله چند متری آقای پلیس مهربان دیگری با تمام توان و قدرتش با ته باتوم به شیشه مغازه ای که عده ای در آن پناه گرفته بودند می کوبید. (که البته در نهایت هم شیشه نشکست!)

حالا کلا منظورم از گفتن اینها این بود که اگر من جای سرونده ک... شعر وزین "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره..." بودم حتما به صورت رسمی از ملت ایران عذرخواهی می کردم بابت این فریب.

...



ضرب ضربانات

پسر: آه عزیزم، نمی دانی چقدر از اینکه در کنارت هستم احساس آرامش می کنم. چه لذتی دارد وقتی گرمای بدنت را در آغوشم حس می کنم. حتی می توانم ضربان قلبت را احساس کنم.

دختر: آه، آره. من هم ضربان آن جایت را حس می کنم. عزیزم!

پ ن: امروز با خودم به این نتیجه رسیدم که واقعا حماقته اگه بخوام به زور به خودم بقبولونم که انسان با مرگ تموم نمی شه.

...