Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

وهم سبز

-         این خریته

-         خوب بابا یه روز هم خر باش، ۱۹سال آدم بودی کجارو گرفتی

-         اگه کسی ببینتمون چی؟

-         مگه نمی گی این بزرگترین آرزوته؟ پس ارزششو داره به خاطرش ریسک کنی

آره احسان راست می گه، این بزرگترین آرزومه. هر هفته که دخترک رو می بینم که با پدر بزرگش ویولن به دست از خونه خارج می شه و دو ساعت بعد بر می گرده اون تصویر رویایی تو ذهنم نقش می بنده. دخترک رو می بینم که با یک پیراهن سفید حریر و موهای بلند وسط اتاق ایستاده و ویولن می زنه. با هر حرکت آرشه اندام دخترک حرکت ملایمی می کنه، چیزی شبیه رقص. با همین تصویر بود که عاشق دخترک ویولن زن شدم. همیشه آرزو می کردم یه جوری این تصویر واقعی بشه ولی هیچ وقت جراتش رو نداشتم. هر روز عصر زیر پنجره دخترک می ایستادم و به صدای ویولنش گوش می کردم . تصویر دخترک همراه با صدای ویولن مثل یک خواب شیرین، مثل یک رویا بود.

احسان به دور و بر نگاه می کنه که مطمئن بشه کسی نمی یاد. قلاب می گیره و بهم اشاره می کنه. دل تو دلم نیست، پامو می گذارم تو قلاب و خودمو به بدبختی بالا می کشم. فاصله ام از پنجره اتاق زیاده. روی لبه دیوار حرکت می کنم و نزدیک می شم. هر چی به پنجره نزدیکتر می شم صدای ویولن واضح تر می شه. صدای ضربان قلبمو می شنوم. چشامو ریز می کنم تا داخل اتاق رو بهتر ببینم. کم کم فضای اتاق رنگ می گیره، بازی نورها نمی گذاره خوب ببینم، بیشتر دقت می کنم. یهو نفسم بند می یاد، پیرمرد رو می بینم که با چشمان بسته وسط اتاق ایستاده و ویولن می زنه . نمی دونم چی می شه، ضربه محکمی به سرم می خوره و بعد صدای مبهم احسان...

...