Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

چشمهايش

شب شده بود.هوا سرد بود و بارون می بارید.همینجور که مستقیم داشتیم می رفتیم نفهمیدم چی شده مهدی یهو پیچید تو دره.اصلا نمی دونم چه لزومی داره آدم مستقیم بپیچه تو دره،ولی خوب مهدی پیچید دیگه.من از ماشین پرت شدم بیرون،ماشین هم رفت و رفت تا بالاخره یه جایی گیر کرد و وایساد.

صورتم خیس شده بود، زبونمو کشیدم دور لبم که ببینم این خیسی از چیه،یه خرده که مزه مزه کردم دیدم خونه.اه اه حالم از مزه خون بهم می خوره.انقدر تو چشام خون جمع شده بود که نمی تونستم بازشون کنم،آخر سر دیگه بی خیال شدم، گذاشتم بسته بمونه.از مهدی خبر نداشتم، احتمال دادم مرده باشه. یه کم خودمو با فکر خواهر مهدی مشغول کردم و بعد احساس کردم چشمام خیلی سنگین شده، با خودم گفتم بزار از این فرصت باقی مونده زندگیم استفاده کنم و یه چرتی بزنم...

با یه صدایی بیدار شدم.انگار یه چیزی دور و برم می چرخید.لای چشمامو به زور باز کردم، تو تاریکی چشمای یه جونوری برق می زد، با خودم فکر کردم سگی، شغالی چیزیه.نمی دونم خدا چرا چشمای اینارو اینجوری ساخته که تو شب برق بزنن.چشمامو بستم، تو دلم گفتم : بیا پدر سگ، منم قسمت تو بودم،بیا بخور حالشو ببر. 

پی نوشت: نمی خوای یه کاری بکنی؟؟! اصلا، الو، هستی؟؟ BUZZ !!! 

...