Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

روسپی

              

ساعت زنگ زد. بلند شد نشست. خسته بود هنوز. ساعت رو خاموش کرد. به دختر که پشتش بهش بود نگاهی انداخت ، با اینکه زیاد ازش خوشش نیومده بود، ولی بوسیدش. خواب دختر عمیق تر از اون بود که به این راحتی بیدار بشه. به ساعت نگاه کرد، داشت دیر می شد. دوش گرفت و لباس پوشید. داشت از در بیرون می رفت که یادش افتاد پول دختر رو نداده. یه کم فکر کرد، حتی هیچ توافقی با دختر سر پول نکرده بود. تعجب کرد که دخترک رو چه حسابی بدون توافق و گرفتن پول شب رو با اون سپری کرده بود! از کیفش مبلغی پول در آورد و روی میز گذاشت. در رو بست و رفت.

--------------------------------------------

آفتاب تازه زده بود. به ساعت رو میزی کنار تخت نگاهی انداخت، هنوز یک ساعت تا ساعت بیداری مرد باقی مونده بود. تصمیم گرفت تو این یک ساعت به تئاتری که دیروز دیده بود فکر کنه... ساعت مرد شروع به زنگ زدن کرد. چشماشو بست و خودشو به خواب زد. چند دقیقه بعد گرمی لب های مرد رو روی گونه ش حس کرد. حتما مرد از اون خوشش اومده بود که بوسیدش وگرنه لزومی به این کار نبود. از این بوسه خوشحال شد و از شبی که گذرونده بود احساس رضایت کرد. تو دلش گفت: کاش می شد همیشه مجانی کار کنم.

...