Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

پارادوکس

     

_آهای پسر بیا اینجا... اون دسته گل چنده؟

_ چهار تومن.

_اگه دو تومن بدی می خرم.

_ آقا همین یه دونه مونده، سه تومن بده مال تو.

_ نه بیشتر از دو تومن نمی دم.

انگار می فهمه که گل ها چندان هم چشممو نگرفته و زیاد هم مهربون نیستم. دسته گل رو می گیره جلو صورتم و با حرص می گه: بیا. پول رو بهش می دم و دسته گل رو می ندازم رو صندلی جلو.خیابون خیلی شلوغه.انگار یه اتفاقی افتاده، جمعیت زیادی جمع شدن وسط خیابون.

این اولین باره که دارم برای خودم کادوی تولد می خرم. چون به هر حال سی سالگی سن مهمیه. اما این دسته گل یه علت دیگه هم داره، همین چند روز پیش بالاخره تصمیم قطعی گرفتم که هیچ وقت ازدواج نکنم.حالا احساس خوبی دارم...تو همین فکرام که یهو یکی می زنه به شیشه. همون پسر گل فروشه.شیشه رو می کشم پایین و می گم: چیه؟ می گه: گل رو پس بده، اینم پولت. می گم: واسه چی؟ می گه: اون آقاهه تو اون ماشین سیاهه حاضره براش چهار تومن بده، اصرار داره واسه خانومش بخرتش. یه دو تومنی از کیفم در می یارم و می زارم کف دست پسرک.با نگاه گیج و بدون هیچ حرفی دور می شه.

به نقطه ازدحام جمعیت می رسم.یه مرد وسط خیابون افتاده و یه پارچه رو صورتشه.دور و اطرافش رو زمین پر از پول خرده.دسته گل رو برمی دارم و از شیشه پرت می کنم سمت جنازه.

توضیح تکمیلی: شخصیت داستان مسلما من نیستم!

 

پ ن1: معنی واقعی جوگیر شدن حالیته که من تمام روز فوتبال رو توش به سر بردم.

پ ن2: این عکس رو برا یه پست دیگه انتخاب کرده بودم.پست رو عوض کردم ولی عکسش موند!!

...