Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

کری

طناب دار را که به گردنش آویختند چشمانش از شادی برق زد. تنها راه پایان دادن به صدای نفس های همسرش همین طناب بود. صدایی که یک سال تمام شب و روز در زندان در سرش می پیچید و گاه چنان شدت می گرفت که مرگش را آرزو می کرد. خوشحال بود که بالاخره لحظه پایان گوش دادن به این شهوت همیشگی فرا رسیده است.

...

روز سوم که صدای همسرش را از داخل اتاق دربسته شنید مطمئن شد و تصمیمش را گرفت. هفته بعد اسلحه ای خرید و روز بعد در همان ساعت به خانه رفت. در خانه را با احتیاط و بی صدا باز کرد. پشت در اتاق خواب ایستاد و گوش کرد. زنش با صدای بلند ناله می کرد. تصویر چهره همسرش که چند شب پیش مات به سقف خیره شده بود و زیر وزن سنگین او تنها خمیازه می کشید و گاهی اخم می کرد، جلوی چشمانش نقش بست. یادآوری این تصویر خونش را به جوش آورد. در اتاق را باز کرد و بی درنگ مستقیم شلیک کرد.

صدای شلیک گلوله در سرش پیچید. گوش هایش سوتی کشید و ناگهان سکوت مطلق و سنگینی همه جا را فرا گرفت. چشمانش را که باز کرد همسرش تنها، لخت و با نگاهی بهت زده که مستقیم به او زل زده بود روی تخت خواب غرق در خون بود. از همان لحظه بود که دیگر هیچ صدایی جز صدای نفس های همسرش نشنید.

...