Justice


نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آنکه ما به صحنه برآییم.به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. شاملو


آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده


لینک دوستان
What is the freehug?
CINEMAAZAD
بی خوابی
جایی برای پاهای دراز من
دلبستگی
يادداشت آزاد
روسپيگری
مسيح علي نژاد
پیامبری از رمادی
سخنان ناگفته من
له کده
روانپريش
اتاق تمام فلزی
ويارهای پسری آبستن
بازی آخر
يه امردادی از آفتاب
غم خاطره
همه سخت گيری های من
A Small Good Thing
ليمو بانو
دروغ
یادداشت های یک حشره
وغ وغ ساهاب
مکتوب
کام تلخ
تازه وارد قدیمی
خورشید بانو
آن شیخ راست کرده
قصه های عامه پسند
stripped off
logs
تغییر برای برابری
نیما دهقانی
مینیمال های من
قاووت
Enough is not Enough
DESERTER
پشم الدین
Ranitidine
دیفال مستراح
وصله ی ناجور
خود خودم
دومینو
ِDead Man
F.u.c.k.ing Wasted
کدئین
مملکته داریم؟
کوتلاس
آک
پریود مغزی
من اگه خدا بودم

آرشیو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

شیفت روز

بعد از اینکه بچه ها خوابیدند زن ناهار فرادا را آماده کرد، ساعت را کوک کرد،لباس پوشید و رفت. از وقتی محل کارش عوض شده بود شیفت شب کار می کرد. بچه ها با صدای زنگ ساعت بیدار شدند. دخترک برای خودش و برادر کوچکش شیر ریخت و با هم چند لقمه نان و پنیر خوردند و سر ساعت ۶:٣٠ دم در منتظر سرویس مدرسه بودند.

ساعت ٨ صبح بود که زن به خانه برگشت. پس از یک جمع و جور مختصر دوش آب گرمی گرفت و ساعت ١٠ تا ١ بعد از ظهر از مهمانش که مرد میانسالی بود پذیرایی کرد. ساعت ٢ که بچه ها از مدرسه برگشتند یک دسته اسکناس روی میز بود. زن با بچه ها ناهار خورد و ساعت ٣ به رخت خواب رفت که ساعت ٩ بیدار شود، به بچه ها شام بدهد، آنها را بخواباند، ناهار فردا را آماده کند، ساعت را کوک کند و ...

 

پ ن: آخه چه جوری می تونی بری تو سوپر اربیت اکالیپتوس بخری در حالی که تو جعبه کناریش اربیت هندونه هست؟!! نزار بگم مثل چی می مونه...

...