کری

طناب دار را که به گردنش آویختند چشمانش از شادی برق زد. تنها راه پایان دادن به صدای نفس های همسرش همین طناب بود. صدایی که یک سال تمام شب و روز در زندان در سرش می پیچید و گاه چنان شدت می گرفت که مرگش را آرزو می کرد. خوشحال بود که بالاخره لحظه پایان گوش دادن به این شهوت همیشگی فرا رسیده است.

...

روز سوم که صدای همسرش را از داخل اتاق دربسته شنید مطمئن شد و تصمیمش را گرفت. هفته بعد اسلحه ای خرید و روز بعد در همان ساعت به خانه رفت. در خانه را با احتیاط و بی صدا باز کرد. پشت در اتاق خواب ایستاد و گوش کرد. زنش با صدای بلند ناله می کرد. تصویر چهره همسرش که چند شب پیش مات به سقف خیره شده بود و زیر وزن سنگین او تنها خمیازه می کشید و گاهی اخم می کرد، جلوی چشمانش نقش بست. یادآوری این تصویر خونش را به جوش آورد. در اتاق را باز کرد و بی درنگ مستقیم شلیک کرد.

صدای شلیک گلوله در سرش پیچید. گوش هایش سوتی کشید و ناگهان سکوت مطلق و سنگینی همه جا را فرا گرفت. چشمانش را که باز کرد همسرش تنها، لخت و با نگاهی بهت زده که مستقیم به او زل زده بود روی تخت خواب غرق در خون بود. از همان لحظه بود که دیگر هیچ صدایی جز صدای نفس های همسرش نشنید.

/ 24 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دانیال

اینقدر حال میده لوله اسلحه رو طرف یکی بگیری بعد ... بنگ اینقدر حال میده بالشت رو روی کله یکی فشار بدی بعد ... پخ اینقدر حال میده یه تیکه چوب رو به کله کسی بکوبی بعد ... تق کلا حال میده تیکه تیکه کردن بشر ... من یه داستان قدیمی دارم که طرف توی فیلم هی راه میرفت و ادم میکشت و من که نویسندش بودم جاش حال میکردم [نیشخند]

بهار

سلام شیدا جون بهت تبریک میگم به خاطر وبلاگ قشنگت، داستان هات واقعا زیبا و تاثیر گذارند. امیدوارم موفق باشی[گل]

دانیال

اینقدر به فرکه شیکم نباش منندس ... وا به فرکه اونایی باش که به نون شب محتاجن اونوخ دیگه شام شام نمی کنی [نیشخند] (در دفاع از هم خونه ای خود )[زبان]

دانیال

راستی اینجام یه سر بزن [نیشخند]

دانیال

[نیشخند] ما که چاکر مخلصاتیم در هر صورت نترس شامو که ازش گرفتم سریع خبرت میکنم سرش خراب بشیم [زبان]

نیما

اگر برگردی و دقت کنی می بینی که برگشتم[چشمک]

دانيال دلفام

مي تونم بگم كار بسيار خوبي بود فقط طبق معمول شعور مخاطبتو دست كم گرفته بودي براش توضيح داده بودي (بابا به خدا ما مي فهميم خودمون ) جمله ي آخرت كاملا زيادي بود

سرپیکو

سلام. خوبی؟ شیدا جان دست به قلم خوبی داری. داستان هم می نویسی؟ فیلمنامه چی؟ [گل]