شیفت روز

بعد از اینکه بچه ها خوابیدند زن ناهار فرادا را آماده کرد، ساعت را کوک کرد،لباس پوشید و رفت. از وقتی محل کارش عوض شده بود شیفت شب کار می کرد. بچه ها با صدای زنگ ساعت بیدار شدند. دخترک برای خودش و برادر کوچکش شیر ریخت و با هم چند لقمه نان و پنیر خوردند و سر ساعت ۶:٣٠ دم در منتظر سرویس مدرسه بودند.

ساعت ٨ صبح بود که زن به خانه برگشت. پس از یک جمع و جور مختصر دوش آب گرمی گرفت و ساعت ١٠ تا ١ بعد از ظهر از مهمانش که مرد میانسالی بود پذیرایی کرد. ساعت ٢ که بچه ها از مدرسه برگشتند یک دسته اسکناس روی میز بود. زن با بچه ها ناهار خورد و ساعت ٣ به رخت خواب رفت که ساعت ٩ بیدار شود، به بچه ها شام بدهد، آنها را بخواباند، ناهار فردا را آماده کند، ساعت را کوک کند و ...

 

پ ن: آخه چه جوری می تونی بری تو سوپر اربیت اکالیپتوس بخری در حالی که تو جعبه کناریش اربیت هندونه هست؟!! نزار بگم مثل چی می مونه...

/ 27 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیوید

خوب اهل شکمی ها[نیشخند] راستش تا حالا اربیت هندونه نخوردم.اما هیچی ادامس خرسی نمی شه [نیشخند] داستانک جالبی بود.گزنده بودنش خیلی نرم بود...

مقداد

[عینک]

محمد

شيفتش عوض نشده هنوز؟

دانیال

شنیدم کم آوردی [لبخند] پازل رو میگم [زبان]

آزاد

بابا قالب! چه خوشگل شده امشب[قلب]

خورشید

آفرین دوستم مثل همیشه خوشگل بود[دست]

اتاق تمام فلزی

مث چی می مونه؟ جون من مث چی می مونه؟! این تن بمیره مث چی می مونه؟! [خنده]

آزاد

حسابی رفتی تو نخ مثال و مقایسه ها... مثل این می مونه که فردای اون روز یه مرد جوون پیدا بشه در حالی که شخصیت ماجرا برا میانسالش برنامه ریخته بوده!