سفرنامه هند

آنجا که سياهی را در رنگ پیچیده بودند

و بوی ادرار تازه با بوی روغن سوخته آمیخته بود.

آنجا که روی پیشانی ام سرخی گرمی داشتم

و پوست گردنم را گلبرگ های زرد و نارنجی قلقلک می داد.

آنجا که روسپیان مادرزاد در اتاقک های حصیری کنار جاده سرمه می کشیدند

و کودکان گرسنه شان چشم به راه مشتریان خسته مادر بودند.

آنجا که خدای واحدی نداشت که مردم را با ادعای عدالت بخنداند

و مردم خدایان رنگارنگ بی ادعای خود را شادمانه می پرستیدند.

آنجا که سگ معنای گربه داشت

و سگ ها و انسان ها در پیاده روها تکه مقوای خود را شریک می شدند.

آنجا که پسرکان و دخترکان در رویای سکه می رقصیدند

و با هر حرکت، تمنای چشمانشان بیشتر و بیشتر روحم را می جوید.

آنجا که همیشه خطر از سمت راست می آمد و من همواره سمت چپ را نگاه کردم...

/ 35 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مردی با چشمان گرگ

سفرنامه ی تلخی بود از هند با آن پایان بندی جذابش البته از نظر تکنیک عرض می کنم

مردی با چشمان گرگ

سفرنامه ی تلخی بود از هند با آن پایان بندی جذابش البته از نظر تکنیک عرض می کنم

دانیال

دنیا برعکس شده ... به جای اینکه بگن آق مهرجویی این چی بود ساختن کردایی میگن آق دنی خلاجت نمیکشی کپی رایت رو رعایت نمی کنی [ناراحت]

دانیال

راستی هوشنگ سلام می رسونه ... همش میگه خاله شیدا خاله شیدا [نیشخند] هوشنگ ؟ فیل من دیگه [لبخند]

امین ف

خيلي قوي بود،خيلي دوباره خوندم

شیدا

جایی که خدایان را بی ادعا و شادمنه بشود پرستید! چه خوب! پس من چرا اینجایم .....

افشان

عالی نوشتی شیدا جونم.تمام تعریفایی که ازت شنیدم اینجا گنجیده بود...

افشین

آره!!!!!؟؟؟؟ اینجوری هاست؟؟؟؟ دیگه دارم بهت شک می کنم. با این شخصیت مجازیت....

مهران

آنجا, خدایان بسیار دارند و اینجا بسیاری نمایندگان خدایند, کدام یک کافریم, خدایا ؟ داخل پرانتز : مانده بودم چطور میخواهی یک هفته در سرزمین رنگارنگ رویاهای انسانی بودن را برایمان نقالی کنی, راستش نگران هم بودن که نتوانی! اما ... توانستی, زیبا آفریدی, آفرین دارد.

علی

سفرنامه ایران: ... آنجا که من هم چپ را نگاه می کردم و هم راست را اما خطر از هر کجا دلش می خواست می آمد ...