مرد با چشمان بسته روی زمین دراز کشیده بود و انگار از سفر دور و درازی باز می گشت. نور خورشید حرارت ملایم و جان نوازی به تنش می ریخت. نسیم ملایمی صورتش را نوازش می داد. بوی علف تازه به مشام می رسید و آواز پرندگان با آوای نهر آب، موسیقی دلنوازی ساخته بود.

چشمانش را که باز کرد خود را میان دشت سرسبز و وسیعی یافت. گل های زرد و سفید دور تا دورش را فرا گرفته بود. ناگهان به یادش آمد که مرده است. ترس سراسر وجودش را فراگرفت ولی لحظه ای بعد با فکر اینکه آنجا جایی جز بهشت نمی توانست باشد کمی آرام گرفت.

دختر بلند بالایی را دید که از دوردست به سمتش می آمد. موهای بلند مشکی اش با نسیم پیچ و تاب می خورد و لباسی از حریر سفید به تن داشت. مرد به آسمان نگاه کرد و با ناله ای که از ته گلویش شنیده می شد گفت: با آن همه دختر موطلایی که در طول زندگی از زیر دستم رد شد،باز هم نفهمیدی که من بور دوست دارم؟!

پ ن: کاش می شد به این ملت فهماند که آقا جان سرت تو مانیتور خودت باشه.

پ پ ن: بله با خود شما هستم!

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هامان

یعنی اونجام خدا هنوز تو لج و لجبازی با آدمه؟

خورشید

خیلی با حال بود دوستم ... دلم برای داستان خوندنهامون تنگیده کاش بازم همچون فضایی تکرار می شد

بهار

سرچ دقیق کنه مو بور هم پیدا می کنه مشکلش اینه که سرش ه اندازه کافی تو سرش نکرده

آزاد

[خنده] [خنده] [خنده] عالیییییییی. خیلی حال داد. هم بانمک. هم با معنا. هم موجز و کامل و محکم و قوی. از بهترین داستانک هاته.

ديويد

مي گن بهشت همه رقمه ش هست!

مهدي

با سلام البته سرما تو مانیتور خودمونه ولي از اين ورا مي گذاشتم اتفاقي اومدم به وبلاگ زيبايي شما مطالبتون خيلي جالبه ....در مورد اپتون هم بايد بگم اون مرده نمرده بوده خواب مي ديده چون ادم تو خواب از اين اشتباهات مي كنه مرسي[گل]

دانیال

یعنی اونجا گشت ارشاد نیست یه تذکری به اونایی که موهاشون اینقدر معلومه بده؟؟؟؟ حاک عالم ... وا اسفا ... اینا همشون میرن جهنم