تسویه حساب

من پسر بدی نبودم.ولی خوب یه چیزایی هست که هست و نمی شه مانع وجودش شد. به همین دلیل بود که من هر روز یه دختری می آوردم خونه. چون فکر می کردم آدم تا جوونه و تا زنده س باید از زندگیش استفاده کنه و من داشتم می کردم. احساس خیلی خوبی هم به زندگی داشتم.تا اینکه یه روز مریضی سختی گرفتم. یاد مادر و پدرم افتادم و تصمیم گرفتم ازشون کمک بگیرم چون رسمآ داشتم می مردم.اونا کمکم کردن و منو تو یه بیمارستان خوب بستری کردن. ولی هیچ دکتری نفهمید من چه مرگمه و روز به روز حالم بدتر شد. خودمو آماده کرده بودم بمیرم.

دکترا ناامید شدن و منو فرستادن خونه.یه هفته بعد مادرم یه نفر هندی رو آورد بالا سرم.گفت همه می گن این آقا می تونه کمکت کنه.زیاد هوشیار نبودم برا همینم درست یادم نیست که یارو دقیقا چی کار کرد.فقط یه جمله ش یادم مونده.گفت: دلت پر از گناه و سیاهی شده. یاد آخرین دختری افتادم که باهاش بودم و دلم برای اون روزا تنگ شد.آقاهه با اون ظاهر عجیب و غریب یه چیزایی برام خوند و رفت.

من فردای اون روز خوب شدم.خوب خوب.به طوری که از اون روز به بعد درست مثل قدیما می تونم هر روز با یه دختری باشم و این واقعا عالیه. فقط بعد از رفتنش یه لک سیاه رو دیوار اتاقم درست شد، شایدم اصلا به خاطر حضور اون یارو نباشه، نمی دونم. چند روز بعد از رفتنش هم اسم و آدرسش رو تو کشوی میزم پیدا کردم که به خط خودش نوشته شده بود.

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مقداد

اوووووووووووووووووووول[عینک]

نیما

عجب پسره خوبی!!! ببینم این هندیه بالاسره همه میاد؟هر چند بار که بخوای؟؟[لبخند][چشمک]

نیما

عجب پسره خوبی!!! ببینم این هندیه بالاسره همه میاد؟هر چند بار که بخوای؟؟[لبخند][چشمک]

دانیال

حالا یه بار رفتی هندا هی پزش رو بده [زبان]

نیما

کجایی؟ نیستی؟ سر به وبلاگ ما نمی زنی؟ خفت بکنم؟ چرا تو وبلاگت از وبلاگم پیوندی نیست؟

شاه رخ (رابرت سابق )

خوب شروع کردی، خوب ولی تمومش نکردی به نظرم. در هر صورت ارزش خوندن داشت. نویسا باشی

دیوید

نثر جالبی داری.خوشم اومد از همین تیکه ی کوتاه.چرا بلند تر نمی نویسی؟

full metal lemon

دکتر دانا حلماژ تپانش کرده به جان خودم

نسیبه

سلام عرض کردم راستش من هم باید بگم که نفهمیدم آخرش چی شد و نفهمیدم پسر خوب بودن یا نبودن یعنی چی ولی انگار بودن یا نبودن همیشه مسئله این بوده! یا به قولی بیده!