معضلات بشری

حسنی داشت می رفت خونه که دید پری دختر همسایه دم در روی پله نشسته و داره عروسک بازی می کنه. حسنی مثل همیشه کثیف و هپلی بود و خیلی جلوی خودش رو گرفت که متلکی بار دختر همسایه نکنه.

حواس پری ظاهرا به عروسکش بود ولی زیر چشمی حسنی رو می پایید.حسنی همانطور که مشغول خاروندن سر و صورتش بود به سمت خونه رفت و همین که در زد صدای پری رو شنید که گفت : حسنی می یای بریم حموم؟ حسنی نیشش تا بناگوش باز شد و در همان حال که دلش قنج می رفت گفت: فقط بگو کِی بریم؟

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشید

درست که زندگی همین یکی- دو روز است ولی این یکی- دو روز، همه‌ی زندگی نیست

مقداد

اوووووووووووووووووووووووول [نیشخند]

مقداد

اوووووووووووووووووووووووول [نیشخند]

سانتیاگو زاولا

ایول حتا میتونه توی کتابای کانون پرورش چاپ بشه و بین بچه ها تقسیم سلام شما لطف داری و داشتین همیشه به ما

[خنده][قهقهه]

خورشید

من بودم که از خنده غش کردم[خنده]

موسیو

سپید پوشیده بودم با موی سیاه کنون سیاه جامه ام با موی سپید