چشمهايش

شب شده بود.هوا سرد بود و بارون می بارید.همینجور که مستقیم داشتیم می رفتیم نفهمیدم چی شده مهدی یهو پیچید تو دره.اصلا نمی دونم چه لزومی داره آدم مستقیم بپیچه تو دره،ولی خوب مهدی پیچید دیگه.من از ماشین پرت شدم بیرون،ماشین هم رفت و رفت تا بالاخره یه جایی گیر کرد و وایساد.

صورتم خیس شده بود، زبونمو کشیدم دور لبم که ببینم این خیسی از چیه،یه خرده که مزه مزه کردم دیدم خونه.اه اه حالم از مزه خون بهم می خوره.انقدر تو چشام خون جمع شده بود که نمی تونستم بازشون کنم،آخر سر دیگه بی خیال شدم، گذاشتم بسته بمونه.از مهدی خبر نداشتم، احتمال دادم مرده باشه. یه کم خودمو با فکر خواهر مهدی مشغول کردم و بعد احساس کردم چشمام خیلی سنگین شده، با خودم گفتم بزار از این فرصت باقی مونده زندگیم استفاده کنم و یه چرتی بزنم...

با یه صدایی بیدار شدم.انگار یه چیزی دور و برم می چرخید.لای چشمامو به زور باز کردم، تو تاریکی چشمای یه جونوری برق می زد، با خودم فکر کردم سگی، شغالی چیزیه.نمی دونم خدا چرا چشمای اینارو اینجوری ساخته که تو شب برق بزنن.چشمامو بستم، تو دلم گفتم : بیا پدر سگ، منم قسمت تو بودم،بیا بخور حالشو ببر. 

پی نوشت: نمی خوای یه کاری بکنی؟؟! اصلا، الو، هستی؟؟ BUZZ !!! 

/ 42 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه دوست

بعضی آدمام اينجوری می ميرن خوب! اصولا مرگ چيز مهمی نيست! زندگیه که مهمه!

آزاده

شيداي گل روزت مبارك. روز ملي دختران

شاه رخ

چشاشون لا مصب برق که داره هيچ ادمو می خشکونه سرجاش حالا فکر کن بوی خونی که رو صورتتو همه جاتو گرفته دیوونه شون هم می کنه لعنتیا گم شید

soushiians

I'd like that.good idea and nice proccess.All of the story is about GHESMATand it's finished with this matter. To be inactive against fate is the big pain that I got from your note. Takecare

خورجین

شما را به پست جدیدم دعوت میکنم. عنوان:"طنز گروهی: ببعی می گه بع بع، دنبه داری نه نه..."

ديويد

عجب طعمه ی خوبی.بايد خوشمزه باشه.به.بوی خون هم که می ده.دهنم داره اب می افته.فقط نمی دونم از کجاش شروغ کنم.اوه.خدا چرا اين چشاش داره باز می شه...نه باز هم بسته شد.پس گوشتش بايد هنوز داغ باشه.بهتره سريعتر دس به کار شم تا از دهن نيافتاده...