شب چهلم

خسته و گرسنه به یک آبادی رسید. از دور دختر زیبا و خوش اندامی را دید که از چاه آب می کشید. تعقیبش کرد و خانه اش را یافت. یک دل نه صد دل عاشق دختر شده بود. نزد پدر دختر رفت و شرح حال خود را به او گفت. پدر دختر گفت: اگر ۴٠ روز برای من کار کنی دخترم را به تو خواهم داد. ولی در این ۴٠ روز غذای تو روزی یک خرما و سه جرعه آب خواهد بود. مرد قبول کرد.

پس از ۴٠ روز خرحمالی شب چهلم به پیامبری مبعوث شد. خشمگین و برافروخته به اتاق پدر دختر رفت و گفت: مرتیکه من کِی خواستم پیامبر بشم؟؟حالا لابد انتظار داری چون پیامبر شدم دیگه بی خیال ک_ون. دخترت بشم!

پ ن:جمله آخر قرار بود خیلی بی ادبی تر باشه، تعدیلش کردم.

/ 27 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آقای ابر

شاه خاموش

بی ادبی ترش یعنی بی خیال کو... و ک... و ممه و لب و ... ؟

بهار

اين داستان كدوم پيامبر بدبختيه ؟ حالا چرا تعديلش كردي؟

آزاده

سلام شیدا خانم حال و احوال بر وفق مراد است؟ بعد از مدت ها تونستم یک ساعتی رو وبلاگ گردی کنم. همه مطالبی قبلی در وبلاگت رو هم که نخونده یک نگاه انداختم . قشنگ بود. راستی می بینم که تو هم از آهنگ همای مستان خوشت اومده. این آهنگ هایی که برات می فرستم به دستت می رسه؟

ساما

[قهقهه]

ساما

نتوستم جلو خندم رو بگیرم [نیشخند]

آزاد

دین و مکتب این پیامبر همین نیست که الان بهش می گن ز.ذ ؟!

آزاد مرد

خنده دار بود، ولی پشتش یه چیزی خوابیده بود!

ابله

بامزه بود :)) منم احساس می کنم یه قضیه ای پشت این داستانه که من نمی دونم حالا خدا دخترش داد دست پیامبر یا نه؟