حمال!

تمام بدنش غرق عرق بود. بار سنگین بود و هوا گرم. از آن ظهرهای نیمه مرداد بندر. در آن لحظه از هیچ چیز به اندازه این تیغه آفتاب متنفر نبود. به دریا نگاه کرد و ولع خنکی آب، قلقلکش داد. کم کم نفس کشیدن برایش سخت تر می شد ولی راهی تا مقصد نمانده بود. وقتی بار را از دوشش به زمین گذاشت، کمرش به سختی صاف شد. دستمزدش را گرفت و راه افتاد.

سوزش کف پا و پوست سر و صورت برایش عادی بود ولی انگار آن روز آفتاب جور دیگری می سوزاند. تصمیم گرفت مدتی در سایه کامیونی که در آن حوالی پارک شده بود نفسی تازه کند. کنار کامیون نشست و سیگاری گیراند. زنی از دور به سمتش می آمد. یکی دو کام بیشتر نگرفته بود که پیچ و تاب راه رفتن زن را آشنا یافت. چند لحظه بعد چشم های خورشید را از زیر برقع شناخت و به سرعت سیگارش را به گوشه ای پرتاب کرد. خورشید سر به زیر از مقابلش گذشت و دور شد...

نگاهی به آب دریا انداخت و در آن خیره ماند، عرق تنش دو چندان شده بود. از جا برخاست و به سمت آب دوید.

/ 38 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رایدر

من هنوز فونتتو مشکی روی زمینه ی ابی میبینما

راجر هاوز

نه هیچوقت پس زمینه ت سفید نمی شه همیشه آبیه

پریسا

قشنگه. دست به قلمت خوبه. به وب من هم یه سری بزن.[لبخند]