وهم سبز

-         این خریته

-         خوب بابا یه روز هم خر باش، ۱۹سال آدم بودی کجارو گرفتی

-         اگه کسی ببینتمون چی؟

-         مگه نمی گی این بزرگترین آرزوته؟ پس ارزششو داره به خاطرش ریسک کنی

آره احسان راست می گه، این بزرگترین آرزومه. هر هفته که دخترک رو می بینم که با پدر بزرگش ویولن به دست از خونه خارج می شه و دو ساعت بعد بر می گرده اون تصویر رویایی تو ذهنم نقش می بنده. دخترک رو می بینم که با یک پیراهن سفید حریر و موهای بلند وسط اتاق ایستاده و ویولن می زنه. با هر حرکت آرشه اندام دخترک حرکت ملایمی می کنه، چیزی شبیه رقص. با همین تصویر بود که عاشق دخترک ویولن زن شدم. همیشه آرزو می کردم یه جوری این تصویر واقعی بشه ولی هیچ وقت جراتش رو نداشتم. هر روز عصر زیر پنجره دخترک می ایستادم و به صدای ویولنش گوش می کردم . تصویر دخترک همراه با صدای ویولن مثل یک خواب شیرین، مثل یک رویا بود.

احسان به دور و بر نگاه می کنه که مطمئن بشه کسی نمی یاد. قلاب می گیره و بهم اشاره می کنه. دل تو دلم نیست، پامو می گذارم تو قلاب و خودمو به بدبختی بالا می کشم. فاصله ام از پنجره اتاق زیاده. روی لبه دیوار حرکت می کنم و نزدیک می شم. هر چی به پنجره نزدیکتر می شم صدای ویولن واضح تر می شه. صدای ضربان قلبمو می شنوم. چشامو ریز می کنم تا داخل اتاق رو بهتر ببینم. کم کم فضای اتاق رنگ می گیره، بازی نورها نمی گذاره خوب ببینم، بیشتر دقت می کنم. یهو نفسم بند می یاد، پیرمرد رو می بینم که با چشمان بسته وسط اتاق ایستاده و ویولن می زنه . نمی دونم چی می شه، ضربه محکمی به سرم می خوره و بعد صدای مبهم احسان...

/ 28 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوید

کشش داشت.حس می کنم باید تمام ویلاگت رو بخونم . اما حالا نه!

امير

جريان نداره خنده دار بود خنديدم ديگه.... اين ماچ هم که دوباره فيلتر شده

دانیال

به فراسو : بعدش اون پسره سرخورده از عشق میره جلبک فروش میشه ....

آزاد

شيدا نمی دونی چه خبره تو وبلاگم جواب تو جواب. کار داره به جاهای باريک می کشه بحث دين و قرآن و همه چی اومد وسط راستی يه چيز رو هم بدونی بد نيست. افق همونیه که وبلاگشو بهت معرفی کردم همون که براش نظر می ذاری و می ذارم! گرفتی که...

نويد

راستی يادم رفت در مورد جملم بگم. (گویا تو زندگیش فقط به عصر های بارانی اندیشیده بود!. ) ببين اين جمله شرح يه مبالغه در حالت صورت هست که بيشتر حال و هوای شاعرانه داره از نوع شعر نويی که ذهنيتش هنوز کلاسيک هست. و آوردنش در اين داستان که عشق رو در سطح زمينی و روزمره استفاده کرده يک جور تعنه زدنه. تو چی فکر می کنی؟

آزاد

هيچی! سر زدم دلم نيومد بی کامنت برم!!!