پرتره

روز اول براش یه جفت چشم کشید. چشم هایی مثل چشم های سهراب.چشم های سهراب همیشه اشکی و کمی سرخ بود. نه اینکه گریه کنه ولی همیشه انگار چشماش خیس بود. به همین خاطرچشماش برق عجیبی داشت. شاید پری عاشق همین برق شده بود که خودشو به خاطر سهراب کشت.سهراب هیچ وقت نامه های پری رو جدی نگرفت. تو نامه آخری پری فقط یه جمله نوشته بود: دیگه تحمل ندارم، امشب خودمو می کشم. سهراب بارها جمله رو خوند و بهش خندید.گفت: اینو نوشته که امشب که داره از کلاس خیاطی برمی گرده، برم دنبالش و التماسش کنم. بعداً معلوم شد که اون شب پری اصلاً کلاس خیاطی نرفته بود. بعد از مرگ پری چشم های سهراب هیچ وقت خشک نشد، همیشه برق اشک تو چشماش بود.

روز دوم برای چشم ها ابرو گذاشت، ابروهای کمونیه کشیده. مثل ابروهای لیلا تو اون روزها که هنوز اونقدر بزرگ نشده بود که ابروهاشو برداره. یه روز وقتی که خیلی کوچیک بود لیلا بهش گفت: داداشی، می دونی من دارم عروس می شم. بچه تر از اون بود که بدونه عروس شدن یعنی چی. چند روز بعد لیلا با ابروهایی که دیگه ابروهای خودش نبود رفت. شب عروسیش خیلی گریه کرد، و فرداش رفت به یه شهر دور. 4 سال بعد که برگشت، سه تا بچه داشت. شوهرش مرده بود و ابروهاش باز هم همون ابروهای 4 سال پیش خودش بود.

روز سوم یه بینی بزرگ براش کشید. عین بینی آقاجون. آقاجون یه عینک ته استکانی بزرگ داشت که هیچ دماغی تو دنیا غیر از دماغ خودش نمی تونست نگهش داره. وقتی آقاجون براش قصه می گفت تمام حواسش پرت دماغ آقاجون بود که یه خال گوشتی بزرگ هم کنارش داشت. شب ها موقع خواب کنار همه آرزوهای خوبی که برای خودش و لیلا و مامان و باباش می کرد از خدا می خواست که وقتی بزرگ شد دماغش شکل آقاجون نشه. آقاجون یه روز بهاری تو سن 104 سالگی مرد. موقعی که جنازه آقاجون رو می شستن اونجا بود و تمام حواس و نگاهش به دماغ آقاجون بود که بزرگ تر از قبل شده بود و بیشتر به چشم می یومد.

روز چهارم براش لب کشید. لب هایی به قشنگی لب های سارا دختر همسایه. همیشه موقع دنبال بازی با تمام توان دنبال سارا می کرد. سارا زرنگ بود و خوب فرار می کرد. وقتی بالاخره دستش به سارا می رسید سعی می کرد به بهونه گرفتنش بغلش کنه، اما خیلی زود خجالت می کشید و رهاش می کرد. موقع بازی اسم فامیل نمی تونست نگاهشو از لب های سارا برداره. سارا همیشه زودتر از همه می گفت استوپ. با هیجان جواب ها رو می گفت و بیشترین امتیاز رو می گرفت. یه روز برفی که تو راه برگشت از مدرسه تا خونه با سارا تنها بود، به بهونه لیز بودن زمین دست سارا رو گرفت و تا خونشون رسوند. با اینکه هوا خیلی سرد بود ولی لب های سارا مثل همیشه سرخ و قشنگ بود. چند روز بعد از اون روز برفی، سارا و خونوادش از اون شهر رفتن.  تصویر اون روز لب های سارا هیچ وقت از ذهنش پاک نشد.

روز پنجم نوبت گوش ها بود. کاغذ رو از تو کشوی میز درآورد و روی میز گذاشت که گوش های اصغر آقا، واکسیه محل که کر بود رو بهش اضافه کنه. به تصویری که کشیده بود نگاه کرد. تصویر به نظرش خیلی آشنا اومد. مجموعه اون چشم و ابرو و دماغ و لب ها یاد یه کسی می نداختش.خوب دقت کرد. تصویر روی کاغذ چهره خودش بود.

/ 41 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صفا

www.Mirdamad_Roodbar_no56.com

صفا

www.Mirdamad_Roodbar_no56.com

آزاد مرد

با اصول داستان نويسي كاري ندارم. ولي يه حقيقتي توي اين داستان هست. اون هم اينكه انسانها دائم در حال نقاشي كردن چهره ي خودشون هستند. اون هم با ذهنيت هاي عجيب و غريبي كه دارند، نه با حقيقت ساده زيبا ي خودشون... هر كس مركز جهان خويش است. جخان از درون انسان بر مي خيزد...

آزاد مرد

با اصول داستان نويسي كاري ندارم. ولي يه حقيقتي توي اين داستان هست. اون هم اينكه انسانها دائم در حال نقاشي كردن چهره ي خودشون هستند. اون هم با ذهنيت هاي عجيب و غريبي كه دارند، نه با حقيقت ساده زيبا ي خودشون... هر كس مركز جهان خويش است. جهان از درون انسان بر مي خيزد...

هلمر توروالد

دارم به اين نتيجه مي رسم ادم ارتيفكت خلقته (پيرو كامنت چن وخت پيش)

آزاد

تویی فوق العاده. راستی: سی و نه[لبخند]