پارادوکس

     

_آهای پسر بیا اینجا... اون دسته گل چنده؟

_ چهار تومن.

_اگه دو تومن بدی می خرم.

_ آقا همین یه دونه مونده، سه تومن بده مال تو.

_ نه بیشتر از دو تومن نمی دم.

انگار می فهمه که گل ها چندان هم چشممو نگرفته و زیاد هم مهربون نیستم. دسته گل رو می گیره جلو صورتم و با حرص می گه: بیا. پول رو بهش می دم و دسته گل رو می ندازم رو صندلی جلو.خیابون خیلی شلوغه.انگار یه اتفاقی افتاده، جمعیت زیادی جمع شدن وسط خیابون.

این اولین باره که دارم برای خودم کادوی تولد می خرم. چون به هر حال سی سالگی سن مهمیه. اما این دسته گل یه علت دیگه هم داره، همین چند روز پیش بالاخره تصمیم قطعی گرفتم که هیچ وقت ازدواج نکنم.حالا احساس خوبی دارم...تو همین فکرام که یهو یکی می زنه به شیشه. همون پسر گل فروشه.شیشه رو می کشم پایین و می گم: چیه؟ می گه: گل رو پس بده، اینم پولت. می گم: واسه چی؟ می گه: اون آقاهه تو اون ماشین سیاهه حاضره براش چهار تومن بده، اصرار داره واسه خانومش بخرتش. یه دو تومنی از کیفم در می یارم و می زارم کف دست پسرک.با نگاه گیج و بدون هیچ حرفی دور می شه.

به نقطه ازدحام جمعیت می رسم.یه مرد وسط خیابون افتاده و یه پارچه رو صورتشه.دور و اطرافش رو زمین پر از پول خرده.دسته گل رو برمی دارم و از شیشه پرت می کنم سمت جنازه.

توضیح تکمیلی: شخصیت داستان مسلما من نیستم!

 

پ ن1: معنی واقعی جوگیر شدن حالیته که من تمام روز فوتبال رو توش به سر بردم.

پ ن2: این عکس رو برا یه پست دیگه انتخاب کرده بودم.پست رو عوض کردم ولی عکسش موند!!

/ 31 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مکتوب

[گل]این هم یه گل برای وقتی سی ساله شدی!! اما واقعا نرخ این دسته گلهای پشت چراغ قرمزها خوبه ها...جدی میگم...داسان قشنگی بود. ممنون که لینک منو اضافه کردی.در اولین فرصت جبران به مثل میشه[لبخند]

آزاد

تو این روشی که داری تجربه می کنی به جاهای خوبی داری می رسی. این چند زاویه دید رو می گم. خیلی داستانیه. تو سینما نمی شه به این قدرت بهش پرداخت. فقط یه جزئیاتی هست مثل اینکه المان عصای سفید خیلی استفاده شده اگه از یه طریق دیگه مشخص می شد خیلی بهتر بود. یه سری از توصیفات داستانی رو هم شخصا نمی پسندم مثل اینکه با هر دود تمام زندگی رو تو ریه هاش می کشید. ما این رو فقط به عنوان ادعای نویسنده می تونیم بفهمیم و بیشتر از این پیش نمی ریم. اینم از ایرادای داستانه به نظرم که چون امکاناتی بیشتری نسبت به سینما در اختیار آدم می ذاره تمایز مرز بین اینکه کجاش باور کردنیه و کجاش نه سخت تر می شه. پست جدیدم با این حرفایی که الان درباره داستانت زدم بی ربط نیست. چرا باید از خودت بدت بیاد. هر دوره ای با هر سلیقه و پسند هایی که داریم جزئی از ماست. اگه وقت های دیگه می تونیم خوش باشیم به مدد همین لحظه های متفاوته. به فال نیک بگیرش.

صبرا

شاید به ذهنت نرسیده باشد ، دسته گلی از گل فروش چهار راه بخری و میان ماشین های دیگر تقسیم کنی! اما بدان که با هر شاخه، دنیایی از محبت و شادی به تو باز خواهد گشت![گل] (میلاد تهرانی)

دیوید

می گم معلول اخری عجب علتی داشت [نیشخند] ولی جرات خوبی داری و قطعا موفق خواهی شد.من چنین جراتی ندارم که از نگاه اول شخص داستانی رو روایت کنم که راوی مونثه!(یعنی جنس مخالف)اما تو با شجاعت این کار رو کردی.و امیدوارم که بتونی بهتری ادامه بدی.

الینا

چقدر پارادوکسش ضد حال بود! تولد و مرگ‌ من دو سال پیش روز تولدم رفتم ختم بعدشم جلو چشمم یکی مرد تولد خوبی بود!!!

دانیال

رسالت من اين خواهد بود تا دو استكان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني آن ها را با خداي خويش چشم در چشم هم نوش كنيم "حسین پناهی"

بهار

پارادوکس که گفتی چرخه ای انگار تولد مرگ همیشه دنبال هم می ایند

لیلا

از اینم خیلی خوشم اوومد[دست][دست][دست]