ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد

-         مگه دیوونه شدی؟

        کاش می شدم.

-         بازم داری چرند می گی.

بالاخره از کنارم رد می شه. از اون دور که می اومد تابلو بود وضعیت خوبی نداره. هر چی نزدیکتر شد بیشتر ترسیدم، سعی کردم اصلا نگاش نکنم. کلی با مغزم کلنجار رفتم که برم اون طرف خیابون یا نه. آخرش به مغزم گفتم : خفه شو! همین طرف می مونم. بالاخره اونم آدمه دیگه ، با این تفاوت که مغزش کار نمی کنه. وقتی داشت از کنارم رد می شد نفسم بند اومد. از فکر اینکه نکنه الان حرکتی بکنه مو به بدنم راست شد. من مخصوصا نگاش نکردم ولی اون انگار اصلا منو ندید با اینکه نگام می کرد.

-         آخه دیدن یه دیوونه تو خیابون که نباید باعث بشه تو قیافت این شکلی بشه. عین دیوونه ها شدی ، جدی می گم.

-         خوشحالم، تازه دارم شبیه آدم ها می شم.

وقتی رد شد با احتیاط برگشتم و بهش نگاه کردم. از پشت دیوونه نبود. دوباره مغزم شروع می کنه به اراجیف گفتن. دوست داشتی مثل اون بودی؟ دوست داشتی این همه پلیدی دور و برت باشه و تو هیچی ازش نفهمی؟ دوست داشتی مثل اون وقتی یه دختر از کنارت رد می شه به جای اینکه با خودت فکر کنی این دختر لختش چقدر قشنگه به این فکر کنی که آیا این دختر می تونه تخم اردکی که تو خونه دارم رو تبدیل به جوجه بکنه یا نه؟

-         دیگه دارم بهت شک می کنم.

-         به جهنم.

خوش به حالش، نه می فهمه بنزین چیه، نه می دونه تحریم به چی می گن، نه می دونه سنگسار یعنی چی، نه می دونه هر روز چند نفر از گرسنگی می میرن و چند تا نوزاد مبتلا به ایدز به دنیا می یاد، فکر می کنی اونم حالیشه که امروز سالگرد 18 تیره؟ به راهم ادامه می دم، یه صدای پا از پشت سرم می یاد. بی اختیار برمی گردم. شکه می شم. در نزدیکترین حالت ممکن به من قرار داره. نمی تونم حرکت کنم. آروم می گه: ببخشید خانوم من یه سوال داشتم؟ اونقدر آرومه که منم ناخودآگاه آروم می شم. می گم: بگو. می گه: شما می تونید چند روزی روی تخم اردکی که من تو خونه دارم بخوابید؟ آخه بابام گفته فقط یه زن می تونه تخم اردکم رو تبدیل به جوجه کنه. ما تو خونمون هیچ زنی نداریم.

بغض گلومو می گیره، بدون هیچ حرفی سرمو می ندازم پایین و به سرعت دور می شم. به خودم فحش می دم، چقدر بی شعوری، چقدر رفتارت غیر انسانیه، داشت باهات حرف می زد اما تو عین یابو سرتو انداختی پایین و نادیده ش گرفتی.

-         اه ، دیگه داری حالمو بهم می زنی. می خوای برو خودتو بکش و خلاص.

-         می بینی، اونم کم غم نداشت.

/ 29 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دانيال

می بينم که بليط گيرت نيومد ...خيال می کنی برا چی به پسرداييم گفتم ... می خوای يه بار ديگه هم بهش بگم ؟ حالاااااااا بايد ببينم چی ميشه

از پرشين بلاگی ها انتظار ميرفت دات آی آر شدنشان را اطلاع میدادند

آزاد

همينکه توفيق پيدا کرديم دوباره سر بزنيم به اين جا خودش خيليه. راستی تا پنج شنبه عصر قطعم دوباره رو پيشونيمون اينجوری نوشته ديگه افراط و تفريط. بدنامی يعنی همين

آزاده

سلام بر شيداي عزيز منزل نو مبارك تازه آدرس جديد رو پيدا كردم. چقدر جالب نوشته بودي.گاهي فكر مي كنم آدمهايي كه ما ديوانه فرض مي كنيم درباره ما چي فكر مي كنند و يا حتي اصلا درباره ما فكر مي كنند و يا شايد در اين زمينه از ما عاقل ترند. خوش به حاشو كه هر جور مي خوان زندگي مي كنند ما به جرم اينكه ظاهرا عاقليم بايد عاقلانه و شايد هم بر خلاف خواست حقيقيمون بايد زندگي كنيم و يد عاقل باشيم. به هر حال خيلي خوب بود.

دانیال

شجریان ؟ نه متاسفانه من میونه خوبی با سنت ندارم که موسیقی سنتی هم بخشی رو شامل میشه ... خوش بگذره آبجی

دانیال

چکمه ؟ بزرگ باشه ؟ خوب میدمش به تو

فقط میتونم بگم Excellent. سرشار از لذت شدم که البته یکیار علل مهمش دو لحنی بودن ظریف داستان همراه با رعایت موازینش بود. موفق باشی.

هامان

راستی اگه بازم داستان نوشتی حتما خبرم کن. از قلمت خوشم اومد.