سردم است.با عجله لباس خوابم را می پوشم و می خزم زیر پتو. بالشم را زیر سرم تا می کنم و کتاب را دستم می گیرم. خنکی پتو و ملحفه ها به جانم می نشیند. زمستان ها با اینکه همواره سردم است ولی همیشه از خنکی اولیه رخت خواب خوشم می آید. کتاب را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن. هر سطر کتاب در ذهنم نقشی می سازد. خطوط کتاب جان می گیرد و از جلوی چشمم می گذرد. هرچه بیشتر پیش می روم بیشتر غرق می شوم. صفحات کتاب بوی نارنج و ماسه نم دار می دهد. گرمای سیگار و رطوبت هوای شمال به درونم نفوذ می کند. پتو را کمی کنار می زنم و با پایم روی ملحفه دنبال نقاط بکر و خنک تازه می گردم. می دانم که دیروقت است و باید زودتر بخوابم. کسی در گوشم می گوید: فکرش را نکن، گور بابای فردا و کار. این صدا را می شناسم، صدای مرد لختی است که در تاریکی روی ماسه های نم دار ساحل، نزدیک یک درخت نارنج دراز کشیده و سیگار می کشد.

غبطه می خورم به قلم وحید پاک طینت در حلقه ی کنفی.

پ ن: در کتاب ننوشته لخت. نوشته بدون پیراهن و شلوار!

/ 9 نظر / 23 بازدید
logs

آخ جون. خیلی وقت بود دنبال یکی می گشتم بهم کتاب خوب معرفی کنه. در ضمن چه صحنه’ دل انگیزی..صدای مرد لختی در تاریکی روی ماسه های نم دار...

عادل

از تصویرسازی های نویسنده های خوب خیلی لذت می برم؛ خودم را در آن فضا حس می کنم؛ جایی که او نوشته و من فکر می کنم آنجا بوده ام؛ آنجا را دیده ام و با آن شخصیت ها هم کلام شده ام .... از توصیه تان ممنون؛ به سراغ این کتاب خواهم رفت ....

حسام

چقدر مورد منکراتی.....

آزاد

خداییش منم الان غبطه خوردم. ولی لخت هم به نظر من قشنگ نیست. "برهنه" بهتره.

دروغ

ممنون بابت این پست. حداقلش اینه که وقتی به اسم پاک طینت رسیدم تحریک به خوندن رمانش نمیشم. اگه مایل بودی میتونیم رو دلایلم مکامنته * کنیم * همون مکالمه با کامنت

دروغ

وای وقنی کامنت خودم رو گذاشتم کامنتای قبلی رو نخونده بودم. امیدوارم اظهار نظرم به متفاوتنمایی تعبیر نشه