بین خواب و بیداری ام.نمی تونم چشامو باز کنم. این دومین باره که زنگ می زنن.صداش بدجوری تو گوشم می پیچه.چرا یکی اون در لعنتی رو باز نمی کنه؟ چند لحظه می گذره. یادم می یاد که مامان اینا مسافرتن و تو خونه تنهام. خواب می دیدم که کسی داره زنگ می زنه یا واقعا یکی پشت دره؟ لعنتی، داشتم خواب علی رو می دیدم. دوباره برای چند لحظه خوابم می بره و دوباره با صدای زنگ سوم بیدار می شم. تنم خیلی کرخه، نمی تونم حرکت کنم. سرم سنگینه، درد وحشتناکی داره، شقیقه هام تیر می کشه. خوابم یادم می یاد، چهره علی خیلی تاریک بود. انگار برگشته بود. چقدر دلم می خواست بقیه خوابمو ببینم. نفسم به سختی بالا می یاد ، به یاد آوردن چهره علی درد سنگینی روی قلبم می ندازه. دلتنگیم عمیق تر می شه. به سختی نفس می کشم ، کم کم به هق هق می افتم. زنگ چهارم رو می شنوم که با صدای هق هق گریه م قاطی می شه. انگار یه جریانی داره از بدنم عبور می کنه. تنم می لرزه و زار می زنم. سرمو می چرخونم. عکس علی روی میز کنار تختمه. قاب عکس رو تو بقلم می گیرم و چشامو می بندم. نفس هام آروم تر شده. چند تا نفس عمیق می کشم. چهره تاریک علی از جلوی چشام کنار نمی ره. نزدیک 6 ماهه که با علی بهم زدم.نگران می شم، نکنه براش اتفاقی افتاده.

 زنگ پنجم رو که می شنوم خودمو از تخت خواب می کنم. به ساعت نگاه می کنم، یک بعد از ظهره. ملافه رو می پیچم  دورم و تلو تلو خوران به سمت در می رم. خیسی چشم ها و دماغمو با گوشه ملافه خشک می کنم. به در که می رسم از چشمی در بیرونو نگاه می کنم. یه مرد جوون با یه خانم پشت در ایستادن. نصفی از تنه دختر از پشت چشمی معلوم نیست و یه دسته گل هم دستشه. صدای خنده شون تمام راهرو رو برداشته. فریاد می زنم کیه؟صدای خنده قطع می شه. مرد داد می زنه: جیغ نزن، عمته، در رو باز کن گشاد خانم. دو تایی می زنن زیر خنده و ریسه می رن. مکث می کنم تا صدای خنده بخوابه. در رو با شدت باز می کنم. می گم: با کی کار دارین؟ هر دو جا می خورن. مرد یه کم خودشو جمع و جور می کنه ولی همچنان صورتش غرق خنده س. می گه: ببخشید مزاحم شدیم انگار اشتباه اومدیم. یادم می یاد که سر و وضعم خیلی ناجوره، خودمو پشت در قایم می کنم و با لحن تندی می گم: با کی کار داشتین؟ مرد می گه: منزل آقای رضایی کدوم طبقه س؟گفته بودن طبقه سوم.

چقدر به نظر سرخوش می یان. ناخود آگاه تو خاطراتم دنبال لحظه ای مشابه این لحظه با علی می گردم. فایده ای نداره، چیزی یادم نمی یاد. دستی به موهام می کشم و می گم: حیف شد، خوشحال شدم، فکر کردم عمم اومده دیدنم.یه کم مکث می کنم و ادامه می دم: یه طبقه اضافه شمردین. مرد بدون اینکه خودشو از تک و تا بندازه می گه: شرمنده انگار اذیتتون کردیم، ولی فکر نمی کردیم این ساعت کسی خواب باشه. می گم: مهم نیست، داشتم خواب بدی می دیدم، خوب شد اومدین. مرد لبخند شیرینی می زنه، گرمی لبخندش به دلم می شینه و منم لبخند می زنم. زن جوون که تا این لحظه ساکت بوده شاخه گلی از تو دسته گل توی دستش بیرون می کشه و می گیره طرفم. می گه: این مال شما برای عذرخواهی. بدون کوچکترین مکثی گل رو از دستش تقریبا می قاپم و می گم ممنون.

نگاهشون می کنم که از پله ها پایین می رن، صدای پچ پچ و خنده های ریزشونو می شنوم. در رو می بندم و ملافه رو می ندازم یه گوشه. می رم تو اتاق، چشمم  به گلدونی می افته که تمام گل های خشک شده یادگاری علی رو توش گذاشتم. رزهای خشک شده از همه رنگ.شاخه های خشک رو از گلدون در می یارم و شاخه گل تازه مو می زارم توش که خشک بشه. می چرخم ، چشمم به قاب عکس می افته. قاب عکس رو از تو رخت خوابم بر میدارم و می رم سمت آشپزخونه. در سطل آشغال رو باز می کنم و گل های خشک و قاب عکس رو می ندازم توش. لباس می پوشم و با حوصله آرایش می کنم. کیسه آشغال رو می زارم دم در و می رم که قدمی بزنم.

/ 29 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

گاهی پایان مثله جن زداییه!متن خوبی بود اما توصیف هاش یه کم زیاد

مکتوب

بذار بخوونیم بعد نظر بدهیم! آنلاین نمیشه نظر داد.[چشمک]

راد

1. خوش اومد 2. بيشتر خوشم اومد وقتي ديدم اسم نداره. من هم حوصله اسم گذاشتن براي داستان هام رو ندارم. 3. شاد باشي

علی

سلام دوست عزیز گرامی وبلاگ خوبی دارین خوشحال میشم که به وبلاگ من هم سری بزنید [گل]

موسیو

معلومه قبل نهار نوشتیشا [زبان]

نینا

هر احساس حضوری بی انتهاست ... برو آنجا که دلت میگوید [گل]

دانیال

مرسی از کامنتت هرچند شخصی به اسم بابک به تو توهین کرد [سبز]

فرد

بیدار شدن هم خوبه.