عاشقانه

من تلویزیون نگاه می کنم و تو حرص می خوری.روزنامه را که باز می کنم خونت به جوش می آید، بدون اینکه حرفی بزنی بلند می شوی و می روی داخل اتاق.امروز از در که وارد شدم سلام ات را آنقدر سرد جواب دادم که ترجیح دادی نگویی: خسته نباشی. برایم چای آوردی و برای آنکه حرفی زده باشی چند سوال معمولی پرسیدی که همه را با آره و نه جواب دادم. حتی لحظه ای به صورتت نگاه نکردم که ببینم امروز که آرایشگاه بودی مدل ابروهایت چطور شده!

چشم هایم را تا حد امکان چپ می کنم تا ببینم داخل اتاق مشغول چه کاری هستی. روی تخت دراز کشیده ای و کتاب می خوانی. دلم برایت می سوزد ولی باور کن اشک های آخر شبت را خیلی دوست دارم.

پ ن: مهلت ارسال داستان به مسابقه داستانک نویسی تموم شد.داستانک ها رو می تونید اینجا بخونید و رای بدید.

/ 19 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
logs

دمت گرم بابا

سیزیف

پیشنهاد می کنم به لیوان چای خیلی اعتماد نکنی! ممکنه تو را تا دم در اتاق خواب هم نرسونه!

دانیال

شرمنده ها .... ولی ترجیح میدم یه بار دیگه برم ددر اما داستانک های تورو دیگه نخونم [نیشخند] آبجی یه کم انقلابی بینیویس ... تو مسابقه داستان نویسی فجر شرکت کن یا حق [عینک][زبان]

سرپیکو

شیدا جان ادامه بده... آینده خوبی داری... چخوف هم اول از همین داستانک ها شروع کرد!... [لبخند]

بهار

شسیدا جان همه داستان فقط ایده جذاب نیست مثلا نگاه کن داستانک قبلیت چه شگفتی داشت لذت بردم اما این فقط یه طرح خوب بود که حداقل هیچ اثری رو من نگذاشت

شاه رخ

;کلا این آلارم رو بهت بدم که سطح داستانات اومده پایین از هر نظر بعدا نگی نگفتی سلام

هامان

خیلی دوس داری از این رفتار متداول مردا سر در بیاری نه؟[شیطان] نترس بالاخره سر در میاری...[شیطان]

آزاد

توی سبک خودش قوی نوشتی اما من با این سبک داستان کوتاه یا همون داستانک مشکل دارم.