خود کشی

    nlwyvq.jpg

از رو یه فرمول ذهنی ساده، ۷ رقم روی کاغذ نوشتم و گوشی تلفن رو برداشتم. با تکرار رقم اول شماره جایی رو که نمی دونستم کجاس گرفتم و منتظر موندم. از اونجایی که خدا نمی تونه با آدم حرف بزنه، تنها راهی که برای شنیدن حرف های خدا به ذهنم رسیده بود همین بود. با خودم گفتم: نیت می کنم و بهش زنگ می زنم، این باید برای خدا کافی باشه. هرچند خیلی وقت بود که ارتباط خوبی با هم نداشتیم. در واقع آخرین فرصت رو بهش داده بودم تا بلکه از این طریق بتونه باهام حرف بزنه.

مرد صدا کلفتی گوشی رو برداشت و با صدایی که به وضوح نشون دهنده بزرگیش بود گفت: کیه؟ اصلا از صدای خدا خوشم نیومد. از ذهنم گذشت: کاش اجازه می داد اول یکی از حوری ها تلفن رو جواب بده. گفتم: سلام، همونجور که گفته بودم زنگ زدم ببینم امروز مناسبه که بیام پیشتون یا نه؟ ـ اگه هول نشده بودم سلام نمی کردم ـ مرد گفت: شما؟ گفتم: حق دارین به جا نیارین، می دونم سرتون خیلی شلوغه... یهو حرفمو قطع کرد و با صدای کلفت تری فریاد زد: امروز قصابی تعطیله آقا. و گوشی رو گذاشت. 

/ 44 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیوید

راستی... نوشته هات.هم این.هم قبلی.به دل نشست... بنویس البته اهل تفسیر نیستم.فقط لذت می برم.

سارا(۱حشره)

سال نو تو هم مبارک . یعنی سال نوی تو مبارک . هم نداریم دیگه

مقداد

[دست]

مقداد

بانو آنتونت چخوف[عینک]

ستاوروگین

من سال نو رو بهت تبریک نگفتم نه؟ سال خوبی داشته باشی و اینا

نینا

هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است... بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است. اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.........

مادام...

شیدا این عکس چقدر آشناست ...یه حس خاصی رو تو وجودم زنده میکنه........ پیوست: همین تشویق های گرم شما دوستان که ما رو دلگرم میکنه [نیشخند] ممنون[گل]